سهم من چقدر است؟

سهم من

دوران دبیرستان برای من دوران سختی بود.

به خودم خیلی سخت می گرفتم.

یکی از مهمترین دلایلش پدر و مادرم بودند.

پدرم معلم بود و مادرم عاشق ادامه تحصیل فرزندانش و البته خودش هم عاشق ادامه تحصیل که از قضامسئولیت های زندگی به او اجازه نداد و ناچارا خانه دار بود.

همیشه برایشان مهم بود که ما چه نمره ای می گیریم و در چه وضعیت درسی هستیم.

البته منظورم از وضعیت، حدفاصل نمره بین ۱۹ و ۲۰ بود که حق خروج از این فاصله را نداشتیم و ناچارا فقط در این مسیر تردد می کردیم.

اگر برگه امتحانی ام نمره کم تر از ۱۹ داشت صبح زود وقتی خواب بودند بین خواب و بیداری از آنها امضاء می گرفتم.

به این امید که نمره درست دیده نشود.

البته که می دیدند اما خیلی آن موقع صبح حال و حوصله  باز خواست نداشتند و

همان هم برای من غنیمتی بود.

نجات پیدا می کردم از باد سرزنش و انتقاد و نگاههای اخم آلود

همه اینها مرا تبدیل به یک انسان کمال گرا کرد.

کمال گرا و سخت گیر به خود و صدالبته هدفمند و سخت کوش.

برای رسیدن به اهدافم از جان مایه می گذاشتم

و خیلی اوقات هم موفق بودم.

سهم من در دبیرستان

برگردیم به ابتدای داستانم و دوران دبیرستان

جزو رتبه های پنجم یا ششم کلاس و دانش آموزی پرتلاش با هوشی معمولی بودم.

مجبور بودم برای بهتر شدن در کلاس خیلی تلاش کنم.

اما من هرچه تلاش می کردم به آن باهوش ها و با استعدادهای کلاس نمی رسیدم.

سرعت جذب مطلبشان عالی بود 

و همچنین سرعتشان در پاسخگویی و حل مسائل در کلاس

همیشه غبطه آن پنج شش نفر را می خوردم

از اینکه معلم ها هم به آنها توجه ویژه ای داشتند ناراحت می شدم

و دوست داشتم کمی از آن توجه را من هم دریافت می کردم

تا اینکه کنکور دادیم و من با تلاش فوق بشری که از خودم نشان دادم قبول شدم

رتبه ام تنها از یکی از این چند باهوش و بااستعدادکلاس  پایین تر بود

از همه شان جلوتر بودم و خوشحال از اینکه بالاخره نتیجه زحماتم را گرفتم

و جلوی معلم های بی انصافم هم روسفید شدم و صدالبته موجب تعجبشان که واقعا کیانی قبول شد؟؟؟

من در رشته خوبی درس خواندم.

بعد از فارغ التحصیلی موقعیت شغلی با پرستیژی هم داشتم که مرا ارضاء می کرد.

بعدها در رشته دیگری شروع به آموختن و فعالیت کردم که آن هم برایم پر از تغییر و دستاورد بود.

از آن بااستعدادها بی خبر نیستم

خودم را خیلی موفق تر از آن چند نفر میبینم و همچنین پردستاوردتر

دلیلش حداقل برای من مشخص است.

من بااستعدادو باهوش نبودم.

چیزی برای مغرور شدن نداشتم که باعث تلاش نکردنم بشود.

می دانستم که  فقط باید تلاش کنم وگرنه باید اهدافم را فراموش کنم.

 

خواندن  روزمرگی بلای جان این روزهای ما(وبینار " پشت به روزمرگی، رو به زندگی")

هنوز هم هدفمندم

هنوز هم تلاش می کنم و یک روز هم دست از کوشش بر نمی دارم.

اما از آن سال ها درس خوبی گرفتم و همواره آن را آویزه گوشم کردم.

که اگر شرایط و اوضاع بیرونی به نفعت نبود 

اگر ژنی که از پدر و مادرت به تو رسیده چندان مورد علاقه ات نبود

اگرمعلم های مدرسه هم تو را دست کم گرفتند

و اگر محیطی که در آن بزرگ شدی امکانات و شرایط کافی برای پیشرفت را نداشت 

بر روی چیزهایی تمر کز کن که در کنترل و اختیار توست

سهم تو مهم است تو مسئول زندگی خودت هستی

چه کردم در این سال ها

کاری که در این سال ها کردم این بود:

سهم خودم را جدی گرفتم

خودم را جدی گرفتم

تلاش کردن بی انتها را جدی گرفتم

آموختن مهارت هایم را جدی گرفتم

شروع به کسب تجربه های متفاوت کردم

استفاده از وقتم را جدی گرفتم

و ……

سهم من، نقش من

نقش ما در تغییر موقعیتمان مهم است

اینکه محیطمان را بر اساس اهداف و خواسته هایمان بسازیم

با شرایط سازگار شویم

اوضاع و شرایطمان را بر اساس خواسته ها و چشم اندازمان  تعیین کنیم

اگر شرایط زندگی مان بر اساس خواسته ، نظر، هدف و ایده دیگران باشد، آنوقت به دیگران اجازه می دهیم برای زندگی ما تصمیم بگیرند.

انتخاب با شماست.

می خواهید تصمیم گیرنده باشید؟

و یا می خواهید دیگران برایتان تصمیم بگیرند؟

بسته به اینکه مورد اول را انتخاب می کنید یا دوم شما زندگی تان را رقم می زنید.

پس تمام تلاشتان را بکنید که رقم زننده خوبی باشید.

 

خواندن  مراقبت از دیگران
0 پاسخ

دیدگاه خود را ثبت کنید

تمایل دارید در گفتگوها شرکت کنید؟
در گفتگو ها شرکت کنید.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.