رها کردن یا به هرقیمتی جنگیدن؟

 

یکی از آزمایشات مورد علاقه ام آزمایش باومایستر در مورد اراده است.

باومایستر روانشناس و استاد دانشگاه پرینستون است. او آزمایش های بسیاری در مورد نیروی اراده انجام داده. به یاد دارم که اولین بار واقعا از خواندن این آزمایش شگفت زده شدم؛

قدرت اراده تمام شدنی و محدود است. شما نمی توانید از حساب اراده تان بیش از حد برداشت کنید.

اخیرا عاشق رژیم فستینگ شدم.

رژیم جالبی که پژوهش های بسیاری هم در موردش انجام گرفته و یکی از اساتید ژنتیک دانشگاه هاروارد تحقیقات دقیقی در این زمینه انجام داده.

این رژیم این گونه است؛۲۳ ساعت از ۲۴ ساعت را غذا نمی خورید(اما آب و مایعات بدون کالری می توانید بخورید) و فقط یک ساعت می توانید غذا بخورید. امتحان کردم وحشتناک بود.

برای من لااقل قابل اجرا نبود. خوشبختانه مدل آسان تری هم داشت و آن هم تعدیل ۲۳ و ۱ به ۱۶ و ۸ بود. با خودم گفتم پس ۱۶ و ۸ را امتحان می کنم. قابل اجرا بود و خیلی راحت تر از رژیم اصلی. اما یک مشکل وجود داشت. طی ۱۶ ساعتی که نباید غذا می خوردم قدرت اراده ام تحلیل می رفت. دیگر برای سایر کارهاو برنامه هایم اراده چندانی باقی نمی ماند.

طی دو هفته اول متوجه شدم به کار گرفتن اراده برای ۱۶ ساعت غذا نخوردن،موجب می شود برای سایر امور زندگی ام اراده ام ته بکشد و من این را نمی خواستم.

بنابراین تصمیمی گرفتم؛

این رژیم را دوست دارم و می خواهم که اجرا کنم اما نه هر روز هفته.

زمان هایی که به نیروی اراده ام برای سایر امور نیاز دارم آن را صرف این رژیم نکنم و به هرقیمتی نخواهم رژیم غذایی ام را تغییر دهم. این آموخته را می توان به بخش های دیگری از زندگی هم تعمیم داد. کمال گرایی مان گاهی  سقف خواسته ها و انتظارات مان را آنقدر بلند می کند که هر چه خودمان را کش بدهیم باز هم به آن نخواهیم رسید در این مواقع دیواری کوتاه تر از اراده هم پیدا نخواهیم کرد. از آن تا حد نهایتش مایه می گذاریم  تا اینکه می بینیم بی طاقت شده ایم، تاب آوری مان کم شده زود از کوره در می رویم و از عکس العمل هایمان متعجب می شویم.

دانستن این واقعیت که اراده مان  در یک بازه زمانی محدود است به ما کمک می کند تا ترمز دستی مان را گاهی بکشیم و از سرعتمان برای غرق شدن در انتخاب ها و تصمیم های زیاد، حل تعارض ها، درگیر شدن در اختلاف نظرها و اختلاف ادراک ها با دیگران، رژیم گرفتن، و فعالیت های فکری بکاهیم و لااقل پس از همه این کارها کمی به خودمان استراحت بدهیم.

چگونه احساس گندی نداشته باشیم؟

اوگاستن باروز در کتاب “اینطوری” می گوید:

بعضی وقت ها مردم از تشخیص اینکه چه احساسی دارند طفره می روند، چون فکر می کنند که آن احساسات بخشی از وجود آن هاست و پذیرفتن عصبانیت یا حسودی در وجودشان مانند پذیرفتن یک نقص فیزیکی است؛ بنابراین منکر چنین احساساتی می شوند.این موضوع مانند این است که باور داشته باشیداگر زیر تخت ها را نگاه نکنید، خانه شما تمیز است.

چند وقت پیش به طرز عجیبی عصبانی بودم .خودم را نمی شناختم. برایم اینهمه احساس خشم و عصبانیت عجیب بود.دلیل خاصی هم در ظاهر نداشت اما وجود داشت و اتفاقی که افتاد بعد از حدود یک ماه به طرز معجزه آسایی برطرف شد و من در حیرت بودم که چگونه من از آن احوال ناآشنا به حال و روال خود برگشتم؟

این سوال همچنان مغزم را می خلید که بهترین پاسخ را در کتاب اوگاستن باروز یافتم؛ 

اینکه بپذیرید احساس عصبانیت، پشیمانی، یا درد شدید دارید و یا مدت هاست که در ذهن خود کسی را سرزنش می کنید به این معنی نیست  که این احساسات بخشی از شما به عنوان یک فرد است. این احساسات به این معنی هستند که باید نگرش خود را عوض کنید تا از دست افکار منفی راحت شوید. گویا باید کلنجار رفتن با یک زخم قدیمی را متوقف کنید و شجاعانه با این احساسات روبه رو شوید.

پذیرفتن این عصبانیت و این احساس ناخواسته اولین و مهم ترین قدم است .قدمی که می توان در میانه آن نبردهای فکری برداشت این است که خیلی ساده بپذیرید که چنین احساسی دارید.بپذیرید که عصبانی، رنجیده، متعجب، ناامید و .. هستید.

بپذیرید که شما هم انسانید و هر انسانی این احساسات را تجربه می کند. بپذیرید و انکار نکنید. این قدم بزرگ ترین و مهم ترین قدم است.

قدم مهم بعدی بروز به موقع و منطقی احساس است. مثلا اگر از دست فردی عصبانی هستید با او در این مورد صحبت کنید. بروز این احساس از تبدیل آن به رنجش جلوگیری می کند.

و اوگاستن باروز در ادامه می گوید:

نمی خواهم شما را بترسانم، ولی اگر از دست دوست، همسر یا شریک خود عصبانی شدید و آن عصبانیت را نشان ندادید، آن خشم در نهایت بخار نمی شود و برود، بلکه به رنجش تبدیل می شود.

از مواهب گیر افتادن در یک کتاب

آیا تابحال در یک کتاب گیر افتاده اید؟

منظورم این است که کتابی را خوانده اید و تمام هم شده اما همچنان می خواهید این کتاب را بخوانید و ورق بزنید!

این روزها درگیر کتاب دیرشکوفاشدگان هستم . هر از چندگاهی در یک کتاب گیر می افتم و آن را روزها و حتی ماه ها روی میزم نگه می دارم تا اینکه مطمئن شوم دیگر نمی خواهم بخوانمش.اگز کتابی برایم چنین باشد یعنی خیلی به دل و جانم نشسته و می خواهم حالا حالا ها بیشتر بخوانم و بفهمم.

شاید برایتان جالب باشد که بدانید این کتاب چه دارد که نمی توان آن را کنار گذاشت؛

داستان کتاب دیرشکوفاشدگان

کسانی که خیلی زود موفق نشدند و هنوز به اهدافشان نرسیدند

جامعه، مردم، خانواده و باور عمومی این انسان ها را موفق نمی داند چون به زعم آن ها موفقیت به معنای زود، تند و سریع رسیدن به همه چیز است.

موفقیت به معنی دستاوردهای بسیاری ست که زود هنگام و در سن کم به دست آوری.

موفقیت به معنای نابغه بودن، باهوش بودن، بر سر زبان افتادن و تحسین ها و کف زدن های جامعه است.

تعریف متفاوت این کتاب از موفقیت، دستاورد و شکوفایی برایم بسیار جذاب است.

موضوع این کتاب درد بسیاری از مردمان پرتلاش این کره خاکی ست که علی رغم تلاش های بسیارشان هنوز دستاوردی نداشته اند و طعم خوش موفقیت را نچشیدند.

کتاب سرشار از مثال از زندگی دیرشکوفاشدگانی ست که علی رغم اینکه در جوانی موفق نبودند و بعضا از میان سالی شروع به کار کردند اما خیلی عمیق تر و با دوام تر از زودشکوفاشدگان به موفقیت رسیدند و این نوید را می دهد که اگر در چنین شرایطی هستید پس ناامید نشوید.

توصیه هایی برای دیرشکوفاشدگان

به تلاشتان ادامه دهید 

گاهی لازم است رها کنید و سراغ کار دیگری بروید

گاهی باید محیطتان را تغییر دهید

و یاد بگیرید که قالب هایتان را تغییر دهید و مسائل و چالش ها را جور دیگری ببینید

از شکست نترسید و از آن درس بگیرید و 

صبر کنید چون ارزشش را دارد

قدر خود ناباوری تان را بدانید

بخش هایی از این کتاب زیبا؛

ما با خطر از دست دادن روایتی ارزشمند درباره زندگی خود مواجهیم:

اینکه در هر سنی و در هر مرحله ای از زندگی مان می توانیم شکوفا شویم.

افراد دیرشکوفا کم کم از داستان هایی که ما درباره خودمان تعریف می‌کنیم ناپدید می شوند؛ زیرا در دام تحسین فرهنگی خود از افراد دارای استعدادهای زودهنگام، بلندپروازی جوانی و هوش فوق العاده، یعنی بچه های نابغه افتاده ایم.

گرایش دیوانه وار ما برای دستیابی به موفقیت زود هنگام و لکه ناکامی که آن دسته از ما را که به آن دست نیافته ایم، تحت تاثیر قرار می دهد،استعداد ملی ما را به باد داده و خلاقیت ما را متوقف کرده است.

جامعه سالم نیاز دارد تا همه افرادش درک کنند که می توانند در کل زندگی خود شکوفا و دوباره شکوفا شوند، رشد کنند و موفق شوند.

در چه کاری خوب هستید؟

در چه کاری خوب هستید؟

وقتی اولین بار با این سوال مواجه شدم ،مدتی به فکر فرو رفتم که راستی من چه استعدادهایی دارم؟

من در انجام چه کارهایی خوب هستم؟

من با چه استعداد ذاتی به دنیا آمدم؟

در نگاه اول این سوال بدیهی و روشن به نظر می رسد اما زمانی که بخواهیم پاسخی درخور به آن داده باشیم، ازقضا چندان هم آسان نیست.

 

جای این سوال در سال هایی که مشغول آینده سازی برای مملکت بودیم  بسیار خالی بود و هیچ گاه حتی به این موضوع فکر هم نکردیم.

اما وقتی کن رابینسون در کتاب “یافتن جوهر درون” خود از استعداد و توانایی می گوید این حسرت دوباره یادآوری می شود که چرا اینقدر دیر؟

اما به زعم من در هر سنی هم دریابید که چه استعدادی دارید، باید کلاهتان را به هوا بیندارید.

استعداد موسیقی، آشپزی، نقاشی،ریاضی، بازیگری و بسیاری دیگر که شاید از آن ها اصلا با خبر نباشید؛

ممکن است خوش شانس باشید و از همان کودکی بطور کاملا واضح و روشنی در انجام کاری چنان خوب باشید که زبانزد خانواده و اطرافیان شوید و یا باید سال ها بگذرد و با آزمودن و تجربه کردن به این نتیجه برسید که چه استعدادهایی دارید.

در هرصورت یافتن و دانستنش چه فایده ای به حالتان دارد؟

کن رابینسون معتقد است دانستن اینکه چه استعدادهایی دارید در پیدا کردن جوهر درون و زندگی با آن موثر است.

برای دست یافتن به این استعداد سوال هایی را مطرح می‌کند؛

چه نوع فعالیت هایی را  می توانید به راحتی انجام دهید؟ 

حس می کنید استعدادهای ذاتی تان چه هستند؟ 

اولین بار چطور از وجود آنها آگاه شدید؟

آیا استعدادی دارید که تابه حال فکر می کردید هرگز پرورش نیابد؟

آیا استعدادی دارید که تابحال پرورش نداده اید اما دوست دارید داشته باشید؟

آیا استعدادی دارید که برای پرورش آن بازداشته شده یا تشویق نشده باشید؟

اگر تابحال آزمون استعدادسنجی انجام داده اید آیا نتیجه آزمون شمارا شگفت زده کرده است؟

فکر می کنید کدام استعدادهایتان است که اگر تلاش می کردید می توانستید آن ها را واقعا پرورش دهید؟ پاسخ به این سوال ها شاید کمکی به حل کامل این معما نکند اما می تواند شروع خوبی باشد برای اینکه شاخک هایتان جهت کشف این استعدادها فعال شود.

 

در مواجهه با اتفاقات زندگی چگونه واکنش نشان می دهی؟

اپیکتتوس فیلسوف معروف رومی می‌گوید:

مهم نیست چه اتفاقی برایت می افتد، مهم این است که چه واکنشی به آن نشان بدهی.

یکی از کوچی هایم دلیل شرکت در جلسات کوچینگش را همین موضوع می دانست که؛

“نمی دانم چرا با اینکه روی خودم کار کردم اما باز هم در شرایط متفاوت همان عکس العمل ها و رفتارهای سابق را از خودم بروز می دهم “

چرا آن تغییری که می خواهم اتفاق نمی افتد؟ چرا رفتارهایم و عکس العمل هایم مانند سابق است؟ البته که پاسخ به این پرسش کوتاه نیست و نیاز به بحث مفصل دارد اما آنچه می خواهم در موردش در این بلاگ صحبت کنم عکس العمل ما به اتفاقات است.

ما نمی توانیم جلوی بسیاری از این اتفاقات را بگیریم اما می توانیم عکس العملمان را به آن ها تغییر دهیم.

 تغییر عکس العمل چگونه ممکن می شود؟

اول اینکه؛

تغییر همواره سخت بوده و هست اما چیزی که تغییر را آسان تر می کند آگاهی و درک این موضوع است که؛

تغییر به مرور اتفاق می افتداز این رو منتظر معجزه یک شبه و یک ماهه و یک ساله نباشیم.

شاید باید چندین سال زمان بگذاریم تا تغییری محسوس شود و به جانمان بنشیند.شاید هم از همین یک جمله ناامید شوید و بگذارید کنار هر چه تغییر کردنی باشد و عطایش را به لقایش ببخشید.

اما من فکر می کنم می ارزد لااقل پیش خودمان و در نظر خودمان آدم حسابی شویم.

دوم اینکه بدانیم چه چیزهایی را می توانیم کنترل کنیم و چه چیزهایی را نمی توانیم.

نگرانی درباره چیزهایی که خارج کنترل ما هستندنتیجه ای به همراه ندارد، ما باید از آنچه می توانیم تغییر دهیم و آنچه نمی توانیم آگاه باشیم تا تسلیم احساسات منفی نشویم. 

   ایکیگای- هکتورگارسیاو فرانچسک میرالس

 

تمرکز روی مشکلاتی که کنترلی در حلشان نداریم فقط موجب فرسودگی و ناامیدی می شود و حاصلی ندارد.

اقتصاد درب و داغان کشورمان، چرا کرونا بوجود آمد، چرا مردم به کتاب علاقه ندارند و  بسیاری مسائل دیگر که ما کنترلی بر وجود یا عدم وجودشان نداریم.

و سوم اینکه؛

نسبت به افکار و احساساتمان آگاه باشیم(در آیین بودامراقبه راهی برای این آگاه شدن است) و در نتیجه رها شدن از آن هاست .

مسئله خالی کردن ذهن از افکار نیست بلکه باید مراقب افکار واحساساتمان باشیم و بیش از اندازه تحت تاثیر آن ها قرار نگیریم به این ترتیب ذهن خود را آموزش می‌دهیم تا درگیر خشم، حسادت و عصبانیت نشود.     ایکیگای-هکتورگارسیا و..

تصمیمی که امسال عملی اش می کنم

برای سال جدید تصمیمات زیادی گرفتم ؛

از تمرکز روی یکی دو هدف مهم، تمرکز بیشتر و عیق تر کار کردن، توجه بیشتر به حال و یادگیری هرروزه و غافل نماندن از آن و چند تصمیم ریز و درشت دیگر.

اما یکی از مهم ترین تصمیم کاری امسالم پایبندی به نوشتن است.

می توانم اثرش را همین دو هفته ای که از سال گذشته ببینم.نظم بیشتری در کارم پیدا شده و اشتیاق و توانم برای ادامه کار بیشتر .

تصمیم گرفتم در هر شرایطی دست به قلم شوم و بنویسم؛

به جای چک کردن موبایل بنویسم به جای ناامید شدن بنویسم  به جای حرف زدن بیش از حد بنویسم به جای استراحت در زمان خستگی بنویسم و تا می توانم بنویسم.

وقتی می‌نویسم بیشتر فکر می‌کنم بیشتر عمل می‌کنم، خلاق تر می شوم و سرعت عملم بالاتر می رود.

وقتی می نویسم حس می کنم خودم را رصد می کنم به مانند یک ناظر بیرونی، به خودم بازخورد می دهم به مانند یک کوچ و خودم را بیشتر می شناسم.

خوشحالم که با همراهی شاهین کلانتری عزیز ، لایوهای صبحگاهی اش هر روز بیشتر می نویسم و با نوشتن به خودم نزدیک تر می شوم.

چرا خلاق ترین افراد ناموفق اند؟

همیشه خودم را کم استعداد می دیدم . 

شاگرد اول نبودم اما سال های آخر دبیرستان پنجم ششم کلاس بودم و همیشه به هوش و استعداد اون چند نفر که اول تا چهارم بودند غبطه می خوردم.

خیلی مورد توجه معلم ها بودند و باهوش و بااستعداد قلمداد می شدند. کنکور برگزار شد و من هم رتبه بهتری آوردم  و هم در رشته بهتری قبول شدم.همون سال ها فهمیدم هوش و استعداد هرگز کافی نیست.

هنوز هم بر همون اعتقادم که چندان باهوش نیستم اما خلاقیت و پشتکارم بارها و بارها در زندگی به دادم رسیده و مرا از باهوش ها به پیش انداخته.

حال سوال اینجاست؛

چرا باهوش ها بعضا ناموفق هستند؟

الن گنت در کتاب منحنی خلاقیت می گوید:

پژوهش ها ثابت می کنند بیشتر ما مثل هنرمندانی که دائم موفقیت خلق می کنند، با استعداد نوآوری ذاتی به دنیا آمده ایم. ایده های موفق از مبدا اسرارآمیزی به وجود نمی آیند و آنچه ما به عنوان لحظه ی زودگذر نبوغ می شناسیم در حقیقت فرآیندی زیست شناختی ستکه هر کسی می تواند آن را در خود بپرورد.

به طور خلاصه متوجه شدم علم و روشی برای به دست آوردن موفقیت وجود دارد که هر کسی می تواند در آن استاد شود.

 

بنابراین می توان با استناد به پژوهش های بسیاری که هم در این کتاب و هم خانم دکتر آنجلا داک ورث انجام داده دریافت که موفقیت ویژه آدم های خاص نیست.همه قابلیت موفق شدن دارند فقط باید راهش را بیاموزند.

در اهمیت خود ارزیابی

برای من که چنین بوده ؛ از ارزیابی گریزان بودم  انگار شهامت روبه رو شدن با عملکردم را نداشتم. مواجه شدن با خودت و عملکردت و مقایسه آن ها با آنچه تصمیم به انجامش گرفتی سخت است.

این سال ها شهامت این روبه رو شدن را بیشتر پیدا کردم.

اوضاع بهتر هم می شود وقتی خودت را می سنجی و خوب می شکافی. کاستی ها را پیدا می کنی و برای رفع شان چاره اندیشی می کنی.

می بینی که برنامه هایت تا حدی غیرواقع بینانه بوده  و امکان انجام همه شان را نداشتی.

می بینی که چه عواملی باعث شد تمرکزت بارها و بارها به هم بریزد. رشته کار از دستت در برود. بهره وری همیشگی را نداشته  باشی و علتش را با این ارزیابی کم کم پیدا می کنی. شاید بپرسید؛

حالا چطور ارزیابی کنم؟

راههای بسیاری برای ارزیابی در کتاب ها و آموزش ها آمده اما ساده ترین و ملموس ترینش که خودم هم دوستش می دارم ارزیابی در ۴ حوزه است که بیل بورنت و دیوید ایوانس در کتاب چگونه زندگی خود را طراحی کنیم به آن پرداختند؛

در مقاله افزایش عزت نفس باارزیابی دقیق تر خود هم به موضوع خودارزیابی پرداختیم.

در این مدل ما با ارزیابی چهار حوزه سلامتی، کار، عشق و لذت به ارزیابی وضعیت خود می پردازیم. با ارزیابی وضعیت خود در این چهار حوزه می توانیم یک سنجش سریع از خود داشته باشیم.

البته قبول دارم که چندان آسان هم نخواهد بود که بدانیم واقعا در چه وضعیتی هستیم.

اما نوشتن و فکر کردن به من کمک کرده تا ارزیابی بهتری از عملکردم در این چهار حوزه داشته باشم شما هم امتحان کنید.ببینید در هریک از این حوزه ها در چه وضعیتی هستید؟

 

 

داشبورد طراحی زندگی

پذیرش واقعیت یا جنگ تن به تن؟

پذیرش واقعیت یا جنگ با واقعیت؟

سال ها ذهنم را درگیر این مشکل کرده بودم که چرا میزان حقوقم تناسبی با نیازهایم ندارد؟

چرا من نمی توانم درآمد بیشتری داشته باشم؟

چرا حقوق و مزایای من باید بر اساس حداقل حقوق اداره کار باشد؟

سال ها خودم را درگیر این مشکلات کردم تا اینکه بالاخره جسارت به خرج دادم و از کارم استعفا دادم.

تصمیم سخت و مهمی بود اما بالاخره این تصمیم را گرفتم و تمام.

استعفا برای من پایان یک مشکل غیرقابل حل و آغاز مشکلات قابل حل بسیاری بود.

شما هم شاید سال ها درگیر مشکلات غیرقابل حل و غیرقابل تغییر شوید. سال ها ذهنتان درگیر مشکلاتی باشد که هیچ کنترلی برای حلشان ندارید. اصلا تلاشتان برای حلشان هم فایده ای نداشته باشد.

مثل تلاش برای تغییر دادن دیگران،

تلاش برای راضی گردن دیگران،

تغییر اوضاع اقتصادی کشور،

و یامجاب کردن مدیر و یا بالا دستی تان برای حقوق و مزایای بیشتر.

همه این ها مشکلاتی هستند که شما کنترل چندانی بر روی آن ها ندارید و فقط توان و انرژی ذهنی و جسمی تان بر سر حل این مسائل تحلیل می رود.

چاره کار چیست؟

چاره کار برداشتن تمرکز از روی این مشکلات به روی مشکلات واقعی ست.

اگر از شرایط کار و شغلت راضی نیستی به فکر یادگیری مهارت جدید باش 

اگر می خواهی دیگران را تغییر دهی تا اوضاع زندگی ات بهتر شود بهتر است روی خودت بیشتر کار کنی

اگر اوضاع خراب و داغان است ببین چه کاری از دست تو بر می آید تا حتی ذره ای بتوانی اوضاع را بهتر کنی.

همین الان بلند شو و کاری کن.

برای مشکلاتی که قدرت حلشان را نداری امامی توانی جایشان را با مسائل قابل حل عوض کنی.

مهم ترین مشکل غیر قابل حلت چیست؟

 

 

قطب نما مهم تر است یا نقشه؟

اگر قطب نمایی داشته باشیم بسیار مهم تر از آن است که بدون هدف نقشه ای در دست داشته باشیم

قطب نما مهم تر از نقشه

قانون قطب نما مهم تر از نقشه
به ما کمک می‌کند به عنوان ابزاری برای یافتن مسیرمان در این دنیای بلاتکلیف عمل کنیم

جوی ایتو و  جف هاو می گویند؛
در دنیایی که بطور فزاینده پیش بینی ناپذیر می شود و سریع تر از همیشه در حال حرکت است، یک نقشه با جزئیات بسیار می تواند با ایجاد هزینه بالا و غیر ضروری شما را گمراه کند.
اما یک قطب نمای خوب، همیشه شما را به همان جایی می رساند که باید بروید.

در کتاب چگونه آینده خود را سریع نجات دهیم آمده:

در دنیایی که به طور فزاینده پیش بنی ناپذیر می شود و سریع تر از همیشه در حال حرکت است یک نقشه با جزئیات بسیار می تواندبا ایجاد هزینه بالا و غیرضروری شما را گمراه کند.

اما یک قطب نمای خوب همیشه شما را به همان جایی می رساند که باید بروید.

شما چقدر با این قانون موافقید؟✅

به نظر شما قطب نما مهم تر است یا نقشه؟