نیاز به تنهایی یا فرار از تنهایی

مادرشوهرم مدام از تنهایی می نالد. شاید همان دردی باشد که به قول ارلینگ کاگه مردم از آن گریزانند.

درد سکوت و تنهایی، درد گریزاز با خود بودن، فرار از سکوتی که قابل تحمل نیست و طاقت فرساست.

در پی این شکایت مدامش به این می اندیشیدم که چه تفاوت عظیمی بین من و اوست.

من دربه  در به دنبال ذره ای سکوت، تنهایی و آسودگی حاصل از آنم  و او به دنبال هیاهو و شلوغی و هم صحبتی.

بارها و بارها به این موضوع فکر کردم که وقتی پیر شوم هم همینطور در آرزوی سکوت خواهم بود .

وقتی تنهاتر شدم فرزندانم هر کدام پی زندگی شان رفتند چه؟

آن گاه می توانم بگویم من از این تنهایی راضیم؟

نمیدانم اما میتوانم حدس بزنم پیرزن  صبورتری نسبت به تنهایی خواهم بود.

چون تنهایی را بارها و بارها تمرین کردم و سکوت را و با خود بودن را و چه خوشبختم که می نویسم چه خوش اقبالم که کتاب می خوانم.

من فکر می کنم  این ذره ذره ساختن ها گره از کار و زندگی و هستی ام می گشاید.

مدام به این تفاوت فکر می کنم 

چگونه می شود آدم ها تا این اندازه از تنهایی و سکوت فراری باشند؟


Warning: Use of undefined constant php - assumed 'php' (this will throw an Error in a future version of PHP) in /home/h55859/domains/azadehkiani.com/public_html/blog/wp-content/themes/asanpardaz/single.php on line 48