شما چه زمانی دچار حیرت می شوید؟

ارلینگ کاگه می گوید:

ریشه اصلی خیلی چیزها در زندگی روزمره حیرت است.

از ناب ترین لذت هایی که می شناسم.

حظ می برم از این احساس. اغلب این حس را در خود دارم، و تقریبا همه جا:

به وقت سفر، مطالعه، دیدار با بقیه، وقتی می نشینم چیزی بنویسم یا هرزمان تپش قلبم را حس می کنم یا شاهد طلوع خورشید هستم.

حیرت مهارتی و نیرویی ست که از بدو تولد با ماست.به لیست حیرت آور ارلینگ کاگه باید گوش دادن به صدای پرندگان، صدای آب رود و چشمه ، زیبایی و سرسبزی طبیعت، لبخند یک کودک، پهنه زیبای آسمان چه در روز چه در شب را هم باید اضافه کنم .

اینها موجب حیرت منند. مرا به اوج می برند. بودن با آدم ها اگر با آنها حرف  و بحث مشترکی هم داشته باشم که دیگر نگو و نپرس.

گاهی باید حیرت را انتخاب کرد منتظر نماند تا خودش حادث شود .باید برایش نقشه کشید برنامه ریزی کرد و آ ن را خواست تا پدیدار شود. این ناب ترین لذت را بیشتر می خواهم در زندگی ام . برایش نقشه هایی در سر دارم . فکر می کنم هر سال نزدیک تر میشوم .چه چیزهایی موجب حیرت شما میشود؟ 

بعد از مرگم آدم ها چه می گویند؟

صفحه اینستاگرامم را باز کردم که یکهو خشکم زد؛

با نهایت تاسف و تاثردرگذشت همکار مان خانم مهندس پروین افتخاری را به اطلاع می رساند. 

واااای نههههه ؛ این عکس العمل من بود با دیدن خبر مرگ همکاری که برایش احترام زیادی قائل بودم، باورم نمیشد، چرا ؟  علت مرگش چه بود؟

شروع کردم به تماس تلفنی با همکاران که جویای علت مرگش شوم.علت مرگ مشکل قلبی بود. بعد از عمل قلب این اتفاق افتاد،مگر مشکل قلبی داشت؟ نمی دانستم.

همه شان اذعان داشتند که از شنیدن این خبر متاثرشدند. فارغ از داستان های مرده پرستی و عزیز شدنِ آدمها پس از مرگ سوالی که در این شرایط مغزم را می خلید این بود که؛ آیا تناسبی بین عملکرد انسان حین زندگی و معاش و عکس العمل آدم ها پس از مرگش وجود دارد؟

بعید می دانم کیفیت بودنمان به یکباره تحت الشعاع مرده پرستی صرف باشد. اینکه در زمان بودنت موری را نیازاری و همواره با اصالت و صداقت و فارغ از همه نامرادی ها با ارزش هایت زندگی کنی، خود گواهِ این حقیقت است که در بودت و نبودت آدم ها از تو به نیکی یاد کنند و از نبودت غمگین باشند و این برای پروین قصه ما میسر بود به لطف همان اصالت و صداقتش. باشد که اینگونه باشیم؛

فارغ از هر بهانه ای برای درست زندگی کردن، همانی باشیم که با همه وجودمان دوست داریم باشیم.

چگونه از برنامه ریز قهار به مجری بهتری تبدیل شوم؟

چند سالی ست با چموشی‌های نظم و برنامه ریزی سرشاخم. هربار هم یک روشی را با هزار امید و آرزو آغاز می کردم و به نیمه راه نرسیده خیلی نرم از گردونه خارج می‌شد.

بساط دفتر و دستک و کتاب هایم یک روز وسط اتاق خوابم روزی روی میز نهار‌خوری و زمانی در پذیرایی و گاهی هم روی ایوان کوچکمان پخش و پلا بود.

کم کم دست به کار شدم و میز و صندلی چرخ داری دست و پا کردم. بله بالاخره صاحب میز کار شدم. خود به چشم خویشتن دیدم که محیط چه نقش شگفت انگیزی دارد. به محض این که محیطم را در حد یک میز کار تغییر دادم، اثرش در کارم کاملا مشهود شد.

 

می دانستم که باید پشت میزم کار کنم؛

اسباب و ادوات کارم را روی میز مستقر کردم؛

نشستن پشت میز مرا ناخود اگاه به سمت انجام کار منظم پیش برد و یک اتاق کار در حد بضاعتی برایم ساخت.

 

    چند وقتی ست که استاد شاهین کلانتری نازنین دوره نظم شخصی را برگزار کرده‌اند.

دوره فوق العاده ای بود. و دری دیگر گشوده شد به سمت تغییر محیط؛

هر روز بیدارشدن ساعت ۷ صبح بخاطر حضور در کلاس و انجام ایده هایی نو برای داشتن نظم بیشتر موجب شد جهشی رو به جلو برای منظم شدن داشته باشم.

محیط تعیین کننده ست و مهم.

شاید بارها و بارها برنامه ریزی کرده باشیم اما در اجرای برنامه ها ضعیف عمل می کنیم. کنترل محیطمان به اجرایی تر شدنمان کمک می کند.

چند وقت هست که اوضاع به همین منوال است؟

اگر به سال ها قبل برگردم میبینم چندان سال ها و ماهها توفیری نداشتند یا اینکه تفاوتشان آنقدر کم بود که اصلا به چشم نمی آمد؛

آن روزها کتاب نمی خواندم بیشتر آرزوی داشتن مدرک داشتم مثلا ارشد قبول شوم بعدش هم دکترا بگیرم.

خیلی به بعد از گرفتنشان فکر نمی کردم فقط چشم به دانشگاه دوخته بودم و ارشد شده بود مدینه فاضله ام.

تا اینکه این مراد هم حاصل شد و من خود به چشم خویشتن دیدم که چه عبث بود و بیهوده و این یافتن و روشن شدن همانا و تغییر مسیر زندگی ام همانا.

از آن روزها، سال ها می گذرد خیلی دور شدم. اما خوب به خاطر دارم که چقدر طولانی مدت اوضاع به همین منوال می گذشت. چقدر دیرهنگام عوض می شدم، چه مداوم و پرتکرار اشتباه می کردم و نتایج مشابه و دستاوردهای تکراری..

  اما تغییر زمانی اتفاق افتاد که آموختم جاده زندگی لزوما” از دانشگاه نمی گذرد گویا مسیرهای بهتری هم بود و دیگرانی بودند و هستند که قدم های بلندی در این مسیرها برداشتند؛ از آنجا که با چموشی های این زندگی جدید سرشاخ شدم اوضاع دیگر بر یک منوالِ تکراری نبود همه چیز مدام در حال تغییر بود؛ جبران مافات شد

دیگر آن آدم سابق نیستم . 

زحمت این تغییر را به جان خریدم و سبک و سیاق دیگری برای زندگی ام برگزیدم؛

روابطم

کار و حرفه ام

رفتارم

سبک زندگی ام

مادر و همسر بودنم 

همه و همه رنگی دیگر گرفت

دیگر اوضاع خیلی زود به زود تغییر می کند. مثل گذشته نیست . من هر روز هر هفته و هر ماه و سال احساس می کنم روبه جلو هستم در حال بهتر شدنم در حال بهبودم. دیگر اوضاع به همین منوال نیست.

با نوشتن گم نمی‌شوم

اسفند ۹۹ کاملا گیج شده بودم.

هنوز نفهمیدم دلیلش را.انگار سررشته کارها از دستم در رفته بود.

شاید تعدد کارهاو مسئولیت هایی داشتم یکی از دلایلش بود اما دلیل بزرگ تری هم همیشه برای این خارج شدنم از مسیر وجود دارد. آن دلیل مهم را فروردین ۱۴۰۰ پیدا کردم. دلیل پیدا شدن زودهنگام درمان این درد، سرشاخ شدنم با چموشی های این بی‌نظمی و گیجی ناخواسته بود. تنها کاری که در آن اوضاع نابسامان، مستمر انجامش دادم نوشتن بود. من مدام از اوضاع و احوالم می‌نوشتم. از خواسته هایم برای بهتر شدن اوضاع.

اسفند ماه نوشتن شد و از اقدام چندان خبری نبود.

تا اینکه ثمرش در فروردین روشن تر شد.

به طرز عجیبی نظم و برنامه سرو کله شان پیدا شد. روی نوشتن برنامه دقیق هر ماه حساس شدم مدام برنامه ام را ویرایش کردم تا عمل گرا تر باشد تا نمایشی. الان که فروردین تمام شده میبینم بیشتر مکتوب میکنم.

از برنامه ها، اجرایشان، شکست ها و موفقیت هایم در پیشبرد اهداف، ویرایش مداوم برنامه ها و کشتی گرفتن مداوم با هر روز کارکردنم. جبران مافات شد. از خجالت اسفند به لطف نوشتن در آمدم.

با نوشتن به خودم سقلمه نرمی زدم که اوضاعت را زودتر درست کن! سر کلاف انضباط دوباره به دستم آمد و فقط می خواستم بگویم نوشتن معجزه می‌کند.

هر زمان که اوضاع آنقدر خراب است که تلاش کردن هم راه به جایی نمی‌برد بنویس.

هرگاه فکر می کنی بهره وری‌ات پایین آمده بنویس.

به محض گیج شدن و خارج شدن از مسیر کار و زندگی ات بنویس

و اگر می خواهی تجربه ای بی نظیر داشته باشی بنویس و تمام. 

 

یک تجربه متفاوت؛ شب بیدار،روز خواب

وقتی از کرونا حرف می زنم از چه حرف می زنم

از بیماری که امان می برد و طاقت طاق می کند و نیستی را در اوج هستی در جلوی چشمانت می آورد. دچار شدن به آن این روزهاین را کاملا متفاوت کرده  و شبها و روزهایش را به هم دوخته.

گاهی که دچار چنین بحران هایی می شوم تلاش میکنم به به تمایزهایی که در زندگی ام ایجاد کرده بیشتر توجه کنم. تفاوت ها و توفیرها که بسیار بود از میانشان شب بیداری بدون چشم بر هم گزاردنی تا خودِ صبح،

تماشای هر لحظه روشن تر شدن هوا، صدای متفاوت پرندگان در هر ساعتی؛ که هرچه نزدیک تر می شد این صدا هم حجم بیشتر و شکلی دیگر پیدا میکرد.

از خودم بارها در آن هیاهوی بیماری و پرستاری از مریض و بیدارماندن خود خواسته پرسیدم؛ فکر می کنی چند بار دیگر چنین فرصت نابی خواهی داشت برای حضور بی وقفه شبانگاه تا صبحگاه ؟

چه موقعیت کم یابی! چه اتفاق کم تکراری که شاید گاهی به گاهی تو را از روتین زندگی جدا می‌کند.این نگاه مرا از استرس بیماری به هیجان دیدن لحظه به لحظه روشن شدن هوا پرت می کند و از ترس بیماری می کاهد.

محیط یا اراده کدامیک در نتیجه تاثیرگذار است؟

اگر تست یا آزمونی برای سنجش اراده باشد من نمره خوبی در آن خواهم گرفت چون چشم بسته می دانم که چطور سر کلاف انظباط از دستم در نرود.

البته و صد البته این به خون جگر میسر شد و الله بختکی و شانسی حاصل نشد اما با همه این ها با توجه به این بااراده بودن و نظمی که با استمرار و تکرار به دست آمد، چرا هنوز خیلی کارهای نکرده و برنامه های تیک نخورده و منِ سرزنش گری که مدام به جانم غر می زند که هنوز کافی نیست پابرجاست؟  

مارشال گلد اسمیت میگوید:

ما نه تنها در اندازه نیروی اراده مان مبالغه می کنیم، بلکه نیروی انگیزه های محیطی را که ما را به بیراهه می کشاند را خیلی دست کم می‌گیریم. محیط ماشین اراده کاه با شکوهی است.

صدای محیط از صدای اراده  و انگیزه بلند‌تر است. و اثرش بر روی رفتار ما هم عمیق

  از میان محیط های کاری و زندگی و مجازی که در آن هستیم کدام یک قابلیت تغییر دارند؟

از میان آدم هایی که محیط مان را می سازند کدام شان را می توان حذ ف ویا کم رنگ کرد؟

از بین کارهایی که احاطه ام کرده اند چطور؟

سعی می کنم روی این موضوع دقیق تر باشم شاید نتایج هم متفاوت شود!

شاید هزاران بار دیگر..

شاید هزاران بار از خانه بیرون رفتم به آسمان زل زدم و گرمای زیبای خورشید را حس کردم.

شاید هزاران بار از سرمای پاییز و زمستان به خود لرزیدم.

شاید هزاران بار آدم ها را دیدم از کنارشان گذشتم، بی تفاوت و یا با تفاوت.

اما امروز همه چیز متفاوت بود.

ساعت ۱۱ از خانه زدم بیرون.

سوز صبح زمستانی کمی خوابیده بود و آفتاب زیبایی که پس از دو سه روز باریدن امروز همه جا را نورانی کرده بود.

همه چیز فرق می کرد.

رنگ آسمان

رنگ نور

رنگ آدم ها

بودنشان

رفت و آمدها

ترافیک

دست فروش ها

همه شان امروز توفیری داشتند با همیشه.

تماشای این صحنه ها بار دیگر  مرا گرم و آرام می کند.

نفس عمیقی میکشم.

اما هنوز در بهت چیز دیگری هستم.

شده بود که گاه اینچنین محو تماشای زندگی می ماندم.

از سایه سر چپیدن در خانه و دم خور شدن با کتاب و کار و زندگی

اما امروز جور دیگری بود.

مدتی ست محرومیم از دیدن آدم ها (به  لطف کرونا)  معاشرت با آنها و پیاده روی و شهر گردی گاه به گاه

و چرا هرگاه که محروم می شویم قدر می دانیم؟

نگاهمان عوض می شود!

و عمیق تر به زندگی نگاه می کنیم

رواقیون به زیبایی راز تاب آوری و شادزیستی را در یادآوری گاه به گاه ناخوشی ها و غم ها و نداشتن ها به خود دانستند.

و شاید هزاران بار دیگر تکرار نشود که بتوانم اینگونه ببینم، دستانم را روی کیبورد برقصانم ، بفهمم، بخوانم، بنویسم

شاید هزاران و صدها و دهها بار دیگر هم تکرار نشود تا فرصت بودن با عزیزانم را داشته باشم.

شاید …

و به یاد گفته زیبای هاروکی موراکامی می اندازد مرا:

گاهی سرنوشت مثل توفان شنی ست که مدام تغییر سمت می دهد.

تو سمت را تغییر می دهی.

اما توفان دنبالت می کند.

اما توفان با تو میزان می شود.

و این بازی مدام تکرار می شود.

مثل رقص شومی با مرگ پیش از سپیده دم

چرا؟

چون این توفان چیزی نیست که دورادور بدمد، چیزی که به تو مربوط نباشد.

این توفان خود توست.

چیزی ست در درون تو.

 

ما کجا و سقراط کجا؟

ما کجا و  سقراط کجا؟

کم تر عادت به وب گردی دارم. البته زمانم را خوب ذخیره می کنم با این کار اما از خیلی چیزها غافل می مانم .

اینکه دور و برم چه خبر است و به قول معروف دنیا در دست کیست. به نظرم کار جالبی آمد و تصمیم گرفتم جدی ترش بگیرم (البته امیدوارن این تصمیم را هم به انداه وب گردی جدی بگیرم)

ناخودآگاه در حال مقایسه بودم  با ورق زدن هر سایت و خواندن صفحاتش، دست به مقایسه می زدم.احساس عقب ماندن، دیرشدن وکم تر بودن  نسبت به دیگران داشتم.

این احساس را هرگز دوست نداشتم.

احساسی که اجازه نمی دهد از کارت از زندکی ات از تلاشت لذت ببری.

احساسی که مدام در حال تجربه اش هستیم و به جدی گرفتنش هم عادت کردیم.

تسلی بخشی های فلسفه رامی خواندم.

گویی آلن دوباتن می خواهد با معرفی سقراط و عقایدش به ما یادآوری کند که تا چه حد در بند زندگی و دنباله روی جماعت هستیم.

مدام این فکر در مغزم می خلید که آیا می شود اینگونه سقراط وارو آزاد زیست؟

رها از هر تعلقی به ثروت و مقام و قدرت که به راستی همه دغدغه امروز آدم ها به این چند چیز رسیده.

اصلا می توان این گونه زیستن را آموخت؟

نمی دانم. نمی دانم که می توان این فلسفه را در زندگی جاری کرد.

امید دارم بشود با تکرارش و یادآوری مداومش به خود بشود اوضاع را کمی بهتر کرد.

 

 

و گوشه ای از تسلی بخشی های فلسفه:

اگر نمی توانیم چون سقراط چنین خویشتن داری و متانتی داشته باشیم، اگر تنها پس از شنیدن چند کلمه تند درباره شخصیت یا دستاوردهایمان به گریه می فتیم ،دلیل آن ممکن است این باشدکه تائید دیگران بخش مهمی از قابلیت ما برای اعتقاد به حقانیت خودمان را تشکیل می دهد. ما احساس می کنیم که حق داریم عدم محبوبیت را نه فقط بخاطر دلایل عملی، و به دلیل پیشرفت یا بقاء بلکه مهم تر از آن به این دلیل جدی بگیریم که مورد تمسخر قرار گرفتن نشانه روشنی از گمراهی ماست.

 

 

سکوت نکن چرا مخالفت نمی کنی؟

سکوت نکن. چرا مخالفت نمی کنی؟

این گفتگوی درونی مدامم با خودم است.

در مواقعی که ابراز مخالفت و عدم رضایتم و یا حتی ابراز نظرم و نه لزوما اجبار به انجامش می تواند سبب تغییری شود که دوست ترش دارم.

اما با این وجود ترجیح ذاتی ام بر سکوت بنا شده.

دیروز موقع برگشتن از پیاده روی هوس خریدن شیرینی خامه ای برای بچه ها کردم.

به خانمی که مسئول چینش شیرینی های مشتری بود گفتم: ((نیم کیلو نارنجکی و لطیفه اما بیشترش نارنجکی باشه))

خانم برگشت گفت:((تو جعبه نیم کیلویی فقط دو ردیف جا میشه))

تعجب کردم و چیزی نگفتم از اونجاییکه همیشه برای بچه ها شیرینی می خرم مطمئن بودم حداقل سه ردیف جا میشه .

چند دقیقه بعد پرسید:((ردیف سوم رو چی بزنم؟))

گفتم:((نارنجکی))

فیش رو پرداخت کردم و از قنادی به سمت خانه حرکت کردم و این فکر در سرم می چرخید که چرا نظر مخالفم را به راحتی ابراز نمی کنم؟

پاسخم به خودم این است که روحیه جنگجویی ندارم.

برای نظرم نمی جنگم.

برای اثباتش پافشاری نمی کنم.

حرفم را به کرسی نمی نشانم.

و از این رفتارم گاها ناراحت هم می شوم.

شاید داستان شیرینی نارنجکی  و سکوت من در آن ماجرا تاثیر چندانی بر زندگی ام نداشته باشد اما بارها اثر این  سکوت را دیده ام و از آن رنجیده ام.

شاید این همان بخشی باشد که نمی خواهم بپذیرمش.

می خواهم درستش کنم.

می خواهم بهترش کنم.

 حداقل در مقابل این سکوت، سکوت نکنم.

به اعتقاد من همیشه هم پذیرش خوب نیست .

که خودم را همانگونه که هستم بپذیرم.

گاهی می توانم خودم را بپذیرم اما دست به کاری هم بزنم برای گامی به پیش برداشتن.

می خواهم این گام را بردارم و پیش روم.

تا جایی که می توانم می خواهم سکوت نکنم.

وادارکردنم به حرف زدن و دفاع از باورم. کمی سخت است اما امتحانش می کنم.