یک تجربه متفاوت؛ شب بیدار،روز خواب

وقتی از کرونا حرف می زنم از چه حرف می زنم

از بیماری که امان می برد و طاقت طاق می کند و نیستی را در اوج هستی در جلوی چشمانت می آورد. دچار شدن به آن این روزهاین را کاملا متفاوت کرده  و شبها و روزهایش را به هم دوخته.

گاهی که دچار چنین بحران هایی می شوم تلاش میکنم به به تمایزهایی که در زندگی ام ایجاد کرده بیشتر توجه کنم. تفاوت ها و توفیرها که بسیار بود از میانشان شب بیداری بدون چشم بر هم گزاردنی تا خودِ صبح،

تماشای هر لحظه روشن تر شدن هوا، صدای متفاوت پرندگان در هر ساعتی؛ که هرچه نزدیک تر می شد این صدا هم حجم بیشتر و شکلی دیگر پیدا میکرد.

از خودم بارها در آن هیاهوی بیماری و پرستاری از مریض و بیدارماندن خود خواسته پرسیدم؛ فکر می کنی چند بار دیگر چنین فرصت نابی خواهی داشت برای حضور بی وقفه شبانگاه تا صبحگاه ؟

چه موقعیت کم یابی! چه اتفاق کم تکراری که شاید گاهی به گاهی تو را از روتین زندگی جدا می‌کند.این نگاه مرا از استرس بیماری به هیجان دیدن لحظه به لحظه روشن شدن هوا پرت می کند و از ترس بیماری می کاهد.

محیط یا اراده کدامیک در نتیجه تاثیرگذار است؟

اگر تست یا آزمونی برای سنجش اراده باشد من نمره خوبی در آن خواهم گرفت چون چشم بسته می دانم که چطور سر کلاف انظباط از دستم در نرود.

البته و صد البته این به خون جگر میسر شد و الله بختکی و شانسی حاصل نشد اما با همه این ها با توجه به این بااراده بودن و نظمی که با استمرار و تکرار به دست آمد، چرا هنوز خیلی کارهای نکرده و برنامه های تیک نخورده و منِ سرزنش گری که مدام به جانم غر می زند که هنوز کافی نیست پابرجاست؟  

مارشال گلد اسمیت میگوید:

ما نه تنها در اندازه نیروی اراده مان مبالغه می کنیم، بلکه نیروی انگیزه های محیطی را که ما را به بیراهه می کشاند را خیلی دست کم می‌گیریم. محیط ماشین اراده کاه با شکوهی است.

صدای محیط از صدای اراده  و انگیزه بلند‌تر است. و اثرش بر روی رفتار ما هم عمیق

  از میان محیط های کاری و زندگی و مجازی که در آن هستیم کدام یک قابلیت تغییر دارند؟

از میان آدم هایی که محیط مان را می سازند کدام شان را می توان حذ ف ویا کم رنگ کرد؟

از بین کارهایی که احاطه ام کرده اند چطور؟

سعی می کنم روی این موضوع دقیق تر باشم شاید نتایج هم متفاوت شود!

شاید هزاران بار دیگر..

شاید هزاران بار از خانه بیرون رفتم به آسمان زل زدم و گرمای زیبای خورشید را حس کردم.

شاید هزاران بار از سرمای پاییز و زمستان به خود لرزیدم.

شاید هزاران بار آدم ها را دیدم از کنارشان گذشتم، بی تفاوت و یا با تفاوت.

اما امروز همه چیز متفاوت بود.

ساعت ۱۱ از خانه زدم بیرون.

سوز صبح زمستانی کمی خوابیده بود و آفتاب زیبایی که پس از دو سه روز باریدن امروز همه جا را نورانی کرده بود.

همه چیز فرق می کرد.

رنگ آسمان

رنگ نور

رنگ آدم ها

بودنشان

رفت و آمدها

ترافیک

دست فروش ها

همه شان امروز توفیری داشتند با همیشه.

تماشای این صحنه ها بار دیگر  مرا گرم و آرام می کند.

نفس عمیقی میکشم.

اما هنوز در بهت چیز دیگری هستم.

شده بود که گاه اینچنین محو تماشای زندگی می ماندم.

از سایه سر چپیدن در خانه و دم خور شدن با کتاب و کار و زندگی

اما امروز جور دیگری بود.

مدتی ست محرومیم از دیدن آدم ها (به  لطف کرونا)  معاشرت با آنها و پیاده روی و شهر گردی گاه به گاه

و چرا هرگاه که محروم می شویم قدر می دانیم؟

نگاهمان عوض می شود!

و عمیق تر به زندگی نگاه می کنیم

رواقیون به زیبایی راز تاب آوری و شادزیستی را در یادآوری گاه به گاه ناخوشی ها و غم ها و نداشتن ها به خود دانستند.

و شاید هزاران بار دیگر تکرار نشود که بتوانم اینگونه ببینم، دستانم را روی کیبورد برقصانم ، بفهمم، بخوانم، بنویسم

شاید هزاران و صدها و دهها بار دیگر هم تکرار نشود تا فرصت بودن با عزیزانم را داشته باشم.

شاید …

و به یاد گفته زیبای هاروکی موراکامی می اندازد مرا:

گاهی سرنوشت مثل توفان شنی ست که مدام تغییر سمت می دهد.

تو سمت را تغییر می دهی.

اما توفان دنبالت می کند.

اما توفان با تو میزان می شود.

و این بازی مدام تکرار می شود.

مثل رقص شومی با مرگ پیش از سپیده دم

چرا؟

چون این توفان چیزی نیست که دورادور بدمد، چیزی که به تو مربوط نباشد.

این توفان خود توست.

چیزی ست در درون تو.

 

ما کجا و سقراط کجا؟

ما کجا و  سقراط کجا؟

کم تر عادت به وب گردی دارم. البته زمانم را خوب ذخیره می کنم با این کار اما از خیلی چیزها غافل می مانم .

اینکه دور و برم چه خبر است و به قول معروف دنیا در دست کیست. به نظرم کار جالبی آمد و تصمیم گرفتم جدی ترش بگیرم (البته امیدوارن این تصمیم را هم به انداه وب گردی جدی بگیرم)

ناخودآگاه در حال مقایسه بودم  با ورق زدن هر سایت و خواندن صفحاتش، دست به مقایسه می زدم.احساس عقب ماندن، دیرشدن وکم تر بودن  نسبت به دیگران داشتم.

این احساس را هرگز دوست نداشتم.

احساسی که اجازه نمی دهد از کارت از زندکی ات از تلاشت لذت ببری.

احساسی که مدام در حال تجربه اش هستیم و به جدی گرفتنش هم عادت کردیم.

تسلی بخشی های فلسفه رامی خواندم.

گویی آلن دوباتن می خواهد با معرفی سقراط و عقایدش به ما یادآوری کند که تا چه حد در بند زندگی و دنباله روی جماعت هستیم.

مدام این فکر در مغزم می خلید که آیا می شود اینگونه سقراط وارو آزاد زیست؟

رها از هر تعلقی به ثروت و مقام و قدرت که به راستی همه دغدغه امروز آدم ها به این چند چیز رسیده.

اصلا می توان این گونه زیستن را آموخت؟

نمی دانم. نمی دانم که می توان این فلسفه را در زندگی جاری کرد.

امید دارم بشود با تکرارش و یادآوری مداومش به خود بشود اوضاع را کمی بهتر کرد.

 

 

و گوشه ای از تسلی بخشی های فلسفه:

اگر نمی توانیم چون سقراط چنین خویشتن داری و متانتی داشته باشیم، اگر تنها پس از شنیدن چند کلمه تند درباره شخصیت یا دستاوردهایمان به گریه می فتیم ،دلیل آن ممکن است این باشدکه تائید دیگران بخش مهمی از قابلیت ما برای اعتقاد به حقانیت خودمان را تشکیل می دهد. ما احساس می کنیم که حق داریم عدم محبوبیت را نه فقط بخاطر دلایل عملی، و به دلیل پیشرفت یا بقاء بلکه مهم تر از آن به این دلیل جدی بگیریم که مورد تمسخر قرار گرفتن نشانه روشنی از گمراهی ماست.

 

 

سکوت نکن چرا مخالفت نمی کنی؟

سکوت نکن. چرا مخالفت نمی کنی؟

این گفتگوی درونی مدامم با خودم است.

در مواقعی که ابراز مخالفت و عدم رضایتم و یا حتی ابراز نظرم و نه لزوما اجبار به انجامش می تواند سبب تغییری شود که دوست ترش دارم.

اما با این وجود ترجیح ذاتی ام بر سکوت بنا شده.

دیروز موقع برگشتن از پیاده روی هوس خریدن شیرینی خامه ای برای بچه ها کردم.

به خانمی که مسئول چینش شیرینی های مشتری بود گفتم: ((نیم کیلو نارنجکی و لطیفه اما بیشترش نارنجکی باشه))

خانم برگشت گفت:((تو جعبه نیم کیلویی فقط دو ردیف جا میشه))

تعجب کردم و چیزی نگفتم از اونجاییکه همیشه برای بچه ها شیرینی می خرم مطمئن بودم حداقل سه ردیف جا میشه .

چند دقیقه بعد پرسید:((ردیف سوم رو چی بزنم؟))

گفتم:((نارنجکی))

فیش رو پرداخت کردم و از قنادی به سمت خانه حرکت کردم و این فکر در سرم می چرخید که چرا نظر مخالفم را به راحتی ابراز نمی کنم؟

پاسخم به خودم این است که روحیه جنگجویی ندارم.

برای نظرم نمی جنگم.

برای اثباتش پافشاری نمی کنم.

حرفم را به کرسی نمی نشانم.

و از این رفتارم گاها ناراحت هم می شوم.

شاید داستان شیرینی نارنجکی  و سکوت من در آن ماجرا تاثیر چندانی بر زندگی ام نداشته باشد اما بارها اثر این  سکوت را دیده ام و از آن رنجیده ام.

شاید این همان بخشی باشد که نمی خواهم بپذیرمش.

می خواهم درستش کنم.

می خواهم بهترش کنم.

 حداقل در مقابل این سکوت، سکوت نکنم.

به اعتقاد من همیشه هم پذیرش خوب نیست .

که خودم را همانگونه که هستم بپذیرم.

گاهی می توانم خودم را بپذیرم اما دست به کاری هم بزنم برای گامی به پیش برداشتن.

می خواهم این گام را بردارم و پیش روم.

تا جایی که می توانم می خواهم سکوت نکنم.

وادارکردنم به حرف زدن و دفاع از باورم. کمی سخت است اما امتحانش می کنم.

نیاز به تنهایی یا فرار از تنهایی

مادرشوهرم مدام از تنهایی می نالد. شاید همان دردی باشد که به قول ارلینگ کاگه مردم از آن گریزانند.

درد سکوت و تنهایی، درد گریزاز با خود بودن، فرار از سکوتی که قابل تحمل نیست و طاقت فرساست.

در پی این شکایت مدامش به این می اندیشیدم که چه تفاوت عظیمی بین من و اوست.

من دربه  در به دنبال ذره ای سکوت، تنهایی و آسودگی حاصل از آنم  و او به دنبال هیاهو و شلوغی و هم صحبتی.

بارها و بارها به این موضوع فکر کردم که وقتی پیر شوم هم همینطور در آرزوی سکوت خواهم بود .

وقتی تنهاتر شدم فرزندانم هر کدام پی زندگی شان رفتند چه؟

آن گاه می توانم بگویم من از این تنهایی راضیم؟

نمیدانم اما میتوانم حدس بزنم پیرزن  صبورتری نسبت به تنهایی خواهم بود.

چون تنهایی را بارها و بارها تمرین کردم و سکوت را و با خود بودن را و چه خوشبختم که می نویسم چه خوش اقبالم که کتاب می خوانم.

من فکر می کنم  این ذره ذره ساختن ها گره از کار و زندگی و هستی ام می گشاید.

مدام به این تفاوت فکر می کنم 

چگونه می شود آدم ها تا این اندازه از تنهایی و سکوت فراری باشند؟

پیاده روی و سکوت در زمانه هیاهو

کم تر پیش می آید که چنین شیفته و دلباخته کتابی شوم .

کتابها حین خواندن برایم جذابند و بعد از خواندن هم بعضی هاشان را دوست دارم دوباره بخوانم تا حسابی جا بیفتد اما معمولا طول می کشد تا دوباره سراغشان بروم.

تا اینکه کتاب پیاده روی و سکوت در زمانه هیاهو را خواندم و شیفته اش شدم .

 

کتاب را تمام کردم اما دست از سرش بر نمی دارم .

هر روز ورق میزنم و مرور می کنم و فکر می کنم و دوباره فکر و مرور .

با خودم می گویم کاش کاگه کتاب دیگری هم داشت.

از آن کتاب هاست که مدام به یادش می افتی و دوست داری به حرف هایش گوش کنی

چه زیبا نوشتی ارلینگ کاگه!

جذاب ترین نوع سکوت سکوت درون است، سکوتی که خودمان باید خلقش کنیم. خیلی وقت است دیگر دنبال سکوت مطلق در اطرافم نیستم. آن سکوتی که در پی اش هستم سکوت درون است.

 

خانه که هستم تنها از ” لقمه های بزرگ” لذت میبرم، اما این جا دارم یاد می گیرم قدر لذت های کوچک را بدانم. رنگ های متنوع برف، آرام گرفتن باد، اشکال گوناگون ابرها،همه و همه را می فهمم و سکوت را.

نیازی نیست دوره های سکوت و آرامش بگذرانیم تا بتوانیم راحت درنگ کنیم و آرام و قرار بگیریم. سکوت هر زمان و هرجایی دست یافتنی ست._خیلی به شما نزدیک است. من همان طور که از پله ها بالا می روم، غذا آماده میکنم، یا فقط به نفس کشیدنم فکر می کنم هم می توانم برای خودم سکوت بسازم. مسلما ما متعلق به یک اقلیمیم، اما آن توانمندی بالقوه برای اینکه هر یک جزیره ای برای خود باشید همیشه با شماست.

 

من دوباره زنده می شوم با پیاده روی

چندی ست که دچار بیماری کسالت شدم.

احتمالا این کسالت ناشی از ماندن بیش از حد درخانه و کم تحرکی باشد و یا شاید هم چیز دیگری که من نمی دانم و به آن آگاه نیستم.

این روزها در باب حکمت زندگی شوپنهاور می خوانم که زیباست و تاثیرگذار 

به مطلب جالبی در مورد پیاده روی اشاره کرد:

دوساعت در روز نیاز به پیاده روی داریم(به نقل از کتاب) . به اهمیت ورزش، تحرک و پیاده روی در حال و احوالمان اشاره می کند و این مثل معروف که:

“عقل سالم در بدن سالم است”

مدتی ست درگیرم با خودم که یک برنامه منظم برای پیاده روی داشته باشم اما موفق نشدم تا به حال به این مهم برسم.

تا اینکه این روزها تلاشم را برای ساختن اتوبان های چند بانده عصبی پیاده روی آغاز کردم.

امروز با هزار زحمت خودم را به همراه مانی(پسر ۹ ساله ام)که عاشق پیاده روی ست از خانه بیرون انداختم .

با هم دویدیم.لی لی کردیم، خرید کردیم و کلی هم کیف .

حال و احوالمان تغییر کرد. هردومان قبراق شدیم و به خانه برگشتیم.

چه معجزه ای دارد این پیاده روی!

سرحال تر شدم و بعد از مراسم شام خانواده دو سه ساعتی کار کردم.

قرار شد مانی در این زمینه کوچم (coach)کند تا هر روز انجامش دهیم.

تا ببینم می توانم این اتوبان را بسازم یا باید به تار مویی در مغزم بسنده کنم!!

سارا کورو و مدرسه خانم مین چین

یکی از برنامه های امسالم تقویت زبانم بود. زبان انگلیسی کمبودی هست که همیشه حس می کردم و از خودم انتظار داشتم بهتر از این ها می بودم.کلاس زبان را بصورت حضوری شروع کردم و دوترمی گذشت که کرونا شد و مجبور شدم کلاس آنلاین را انتخاب کنم.

شرکت در کلاس آنلاین همانا و دردسرهای امتحان و حل تمرین و ازمون های شفاهی و کتبی هم همانا.

یکی از آزمونها، آزمون کتاب داستان بود.

کتاب داستان را باید بطور خلاصه و از حفظ می خواندیم.کتاب چهل صفجه ای اما با داستانی جذاب

داستان یک پرنسس کوچک یا همان سارا کوروی خودمان.

سارا کورو و داستان مدرسه خانم مین چین

داستان جذاب و نوستالژی خوبی بود . مرا به یاد فیلم های دهه ۷۰ انداخت و لذتی ک از دیدن اینگونه فیلم ها می بردیم .

از خواندنش لذت بردم و کلی خیال بافی کردم با حس و حال آن سال ها.

اما اندیشه هایم با آن سال ها متفاوت بود.

آن سال ها محو عروسک های زیبا و لباس های پر زرق و برق سارا و پاپیون های روی موهایش بودم و این سال ها به چیز دیگری فکر می کنم.

به اینکه این دختر ۷ ساله چه زیبا زندگی می کرد. متفاوت از سایر دانش آموزان هم سن و سالش. مهربان، رویا پرداز، دوستدار انسان ها، با انصاف و شجاع.

با خدمتکار مدرسه زمانی که هنوز ثروتمند بود چنین مهربان بود.

با همکلاسی هایش و هرکسی که به کمک نیاز داشت چنین گشوده بود.

این بار هم بعد از دادن امتحان کتاب داستانم نشستم و به یاد آن روزها فیلم را دوباره دیدم و لذت بردم.

اما این بار من در بهت چیز دیگری بودم. چگونه یک دختر ۷ ساله می تواند چنین زیبا زندگی کند، آن گاه که زندگی اش زیر و رو می شود و همه چیز از دستش می رود، چنین تاب آورانه و شجاع ، با همان مهربانی به زندگی اش ادامه می دهد؟

 

حفظ کردن این چهل صفحه و خلاصه کردنش برایم سخت بود اما آن چه این کار را برایم آسان می نمود، اندیشیدن به زندگی این دختر بود.

او پرنسس بود و در اوج بیچارگی هم پرنسس ماند.

درسی که گرفتم از این قصه:

می توانیم غنی باشیم و صاحب ثروت اما هیچ نداشته باشیم .

می توانیم دست خالی و بی کس باشیم اما توانگر و صاحب همه چیز.

 

 

اما گاهی فراموشم می شود.

چند وقتی هست که منتظر تماسم .نه از شخص خاصی و نه برای کار بخصوصی.

منتظرم کسی خبری بگیرد از من

شاید از خاصیت خانه نشینی باشد

شاید از عوارض دلتنگی باشد

و شاید هم از مضرات کرونا

نمی دانم هرچه هست دلم با دیدن تماس های کمتر آشنا کلی قند آب می کند توی خودش.

امروز دوستم تماس گرفت.

دوست و همکلاسی دوران دانشگاه

حدود ۲۱ سال پیش تا بحال.

گهگاهی با هم صحبت می کنیم .

از دیدن اسمش روی گوشی قبل از پاسخ، خوشحال شدم.

از خودش گفت از زندگی اش و از سال هایی که دغدغه هایی داشته که اجازه ندادند تا در کارش چندان پیشرفت کند.

می خواست بداند چه کند، از کجا شروع کند و کمی راهنمایی بگیرد.

هرچه از دستم برآمد مضایقه نکردم و توضیح دادم.

ناراحت شدم.

مقایسه کردم با خودم.

روزی احوالمان مثل هم بود و امروز او در جایی و من در مکانی دیگر.

بیست سال گذشت و  ما هر کدام راه خودمان را رفتیم.

سالها می گذرد و هر کداممان مسیر خودمان را می رویم

زندگی، بر سر راه هر کداممان داستان های خودش را می گذارد.

فقط مسیرهایمان متفاوت میشود و تجربیاتمان و دستاوردمان و بودنمان و شدنمان و رضایتمان …متفاوت، مختلف و عجیب.

او هم مانند من پر از آرزو بود و پر از انگیزه و پر از امید و امروز او آدم دیگری بود.

و من امروز یکبار به بهانه دوستم، تلاش بیست ساله ام برای تبدیل شدن به آدم دیگری و بودن زیباتری و شدن والاتری  برایم مرور شد.

و من امروز پس از مدتها و سالها به خودم دست مریزاد گفتم.

بر شانه هایم زدم و آرزوی پرتوان شدن کردم براشان.

من خوب تلاش کردم

لازم دارم گاهی خودم را تحسین کنم.

اما گاهی فراموشم می شود .