بزرگترین تهدید موفقیت

بزرگ ترین تهدید برای موفقیت

بزرگترین تهدید

اولین کتابی که در این زمینه خوندم کتاب اثرمرکب نوشته دارن هاردی بود.

و از اون به بعد اثر مرکب یکی از باورهای مهم زندگیم شد.

و به همین خاطر هم این کتاب رو خیلی دوست داشتم.

بعد از اون کلی کتاب تو این زمینه خوندم و هربار در همه اونها به این موضوع پرداخته شد.

یعنی ادامه مستمر یک کار برای سال های طولانی میتونه تغییرات خوبی در زندگی ایجاد کنه.

مستمر ورزش کردن

مستمر کتاب خوندن

مستمر نوشتن

مستمر روزی ۸ لیوان آب خوردن

مستمر نوشتن برنامه روزانه

مستمر خودارزیابی

مستمر رعایت رژیم غذایی

مستمر شیرینی نخوردن

و…..

میتونه باعث تغییر عادت هامون بشه و میتونه تغییری ملموس و قابل توجه در زندگی، سلامتی، دستاوردها، موفقیت ها و کیفیت زندگی ایجاد کنه.

تکرار مهم ترین اصل برای تثبیت عادت هاست.

وقتی برای سال ها سبک غذا خوردن و عوض می کنیم نتیجه بهتری می گیریم نسبت به رژیم های سختی که به راحتی برگشت پذیرند.

یا اینکه جوگیر میشیم و یک رمان رو یک شبه تموم می کنیم 

اما تا شروع کتاب بعدی سه ماه طول میکشه.

به خودمون قول می دیم که با موبایلمون کمتر وقت تلف کنیم اما فقط یک هفته خودمون و کنترل می کنیم و بعدش روز از نو و روزی از نو

کاری که می کنیم

کاری که می کنیم این هست که باانگیزه و جوگیرانه شروع می کنیم

برنامه خفنی هم می نویسیم که خودمان هم باورش نمی کنیم اما با نوشتنش خوشحالیم

یک هفته هم هر روز به خودمان کلی برای انجامش انگیزه می دیم.

ناگهان یک روز یه کار پیش بینی نشده ایی پیش می آد.

و فردای اون روز هم یه دعوتی ازم میشه که به هیچ عنوان نمی تونم ردش کنم

دور روز وقفه

هم حس و حالش می ره و هم انگیزه ندارم و از همه بدتر اینکه عذاب وجدان ناشی از دو روز انجام ندادن کار  باعث میشه خودم و مدام سرزنش کنم که :

دیدی از پس این کار بر نیومدی؟

تو نمی تونی این کارو انجام بدی

و….

بزرگ ترین تهدید برای موفقیت، خستگی ست

 کاری که نمی کنیم

کاری که نمی کنیم اینه که ادامه نمی دیم

از همون جا قطعش می کنیم

و منتظر اومدن انگیزه و اراده هستیم

غافل از اینکه از انگیزه و اراده خبری نیست

انگیزه کاملا از احساس میاد و احساس مدام در حال تغییره

پس چطور میشه به چیزی که تا این حد ناپایداره دل بست

اراده هم قابل اتکا نیست

چون اراده مثل عضله ست و وقتی به کارش می گیریم تحلیل می ره 

بزرگ ترین تهدید برای موفقیت شکست نیست بلکه ملال است.

 

افراد واقعا موفق هم مثل بقیه احساس بی انگیزه بودن می کنند.

احساس خستگی می کنند. بیشتر اوقات دیگر از کار لذت نمی برند.

تفاوت در این است که باز هم راهی پیدا می کنند که با و جود احساس خستگی کارشان را انجام دهند.

حرفه ای ها خود را پایبند جدول زمانی می کنند اما ناواردها با روال زندگی جلو می روند.

 

حرف آخر

اگر می خواهید در کاری موفق شوید باید رویکردتان را تغییر دهید.

به نتیجه و آینده فکر نکنید و بیشتر تمرکزتان را روی زمان حال و آنچه در حال حاضر انجام می دهید بگذارید.

فکر کردن به آینده خیلی اوقات مارا ناامید و بی انگیزه می کند اما تمرکز روی زمان حال می تواند آینده بهتری برایمان بسازد.

انتظار نتیجه یک شبه نداشته باشید و به تلاشتان ادامه دهید.

هیچ موفقیتی در زمان کم به دست نیامد و نخواهد آمد.

هیچ گریزی نیست

ایجاد تغییر همواره سخت، زمان بر اما شدنی و لذت بخش است.

به قول هاروکی موراکامی:

حتا اگر کسانی از بیرون یا از جایگاهی برتر به اعمال ما بنگرند و شیوه زندگی ما را بی هدف، بی نتیجه و یا حتا کاملا بی خاصیت بدانند، من اصلا ناراحت نمی شوم.

شاید آن، همانطور که خود قبلا اشاره کردم

کاری بی هدف نظیر ریختن آب در ظرفی فرسوده با سوراخی در ته آن باشد.

ولی دست کم این حسن را دارد

💪که تلاش فرد پابرجاست

چه این کار به درد کسی یا چیزی بخورد چه نخورد، 

خوشایند باشد یا ذره ای خوشایند نباشد،

👍مهمترین نکته در ارزیابی نهایی همان است که به چشم نمی آید.

🦋بلکه در وجود شخص احساس میشود.

انسان برای رسیدن به چیزی ارزشمند

گاهی لازم است به اعمال به ظاهر بی خاصیت دست بزند.

باید توجه داشت که؛

فعالیت های به ظاهر بیهوده ممکن است به نتایجی غیر قابل انتظار منجر شوند.

پابرجا بودن تلاش،

اگرچه ناخوشایند و سرشار از رنج باشد 

اما برای کسی که می داند از زندگی چه می خواهد و چه معنایی دارد برایش، ارزشمند است.

فکر میکنم اگر بتوانیم شیوه زیستن مان را مطابق با ارزش هایمان و رسالتی که در زندگی داریم، انتخاب کنیم،

بیهوده یاباهوده بودنش را هم از هم تمیز خواهیم داد.

شما چه فعالیت های به ظاهر کوچک و بیهوده ای دارید که برای شخص خودتان سرشار از باهودگی و ارزش است؟؟

به اثرمرکب ایمان داشته باشید.

و از سیستم تغییر عادت هایتان استفاده کنید.

البته با روش کاربردی و تاثیرگذار ریزعادت ها

نقش ژن

نقش ژن در دستاوردهای ما

نقش ژن در دستاوردهای ما چقدر است؟

آیا می توان به آن دل خوش بود؟

می توان به استعداد ذاتی و ژن خوب دل بست

و به امیدش تلاشی نکرد؟

شاید باور غلط ما و جامعه این باشد که همه چیز در استعداد نهفته ست

همه چیز بستگی به این دارد که تا چه حد درونگرا یا برونگرا هستیم

تا چه اندازه می توانیم خود را بروز دهیم؟

چقدر با سیاست رفتار می کنیم؟

در زمان تحصیل چگونه بودیم؟

و…….

باورهای غلط خانواده، جامعه و مدرسه و دانشگاه، نقش ژن  و استعداد را پررنگ و بر خلاف تحقیقات و پژوهش های علمی نقش تلاش و پشتکار را کم رنگ می داند.

اما حقیقت این است که علی رغم کم توجهی به تلاش و مهم بودن نقش آن،

نقش ژن و استعداد هر فرد در به ثمر رساندن آن تلاش بسیار موثر است.

 

یعنی اینکه هر چقدر هم به بسکتبال علاقه داشته باشیم با قد۱۶۰ سانتی می توانیم یک بسکتبالیست باشیم اما بسیار بعید به نظر می رسد که آنچنان که باید بدرخشیم.

پس نقش ژن  و زمینه ای که در آن مستعد هستیم

اگرچه به تنهایی کافی نیست اما در ترکیب با تلاش و پشتکار بسیار اثرگذاراست.

 

جیمز کلییر می گوید:

ژن ها نیاز به پشتکار را از بین نمی برند بلکه آن را واضح تر می کنند.

آن ها به شما می گویند که باید در چه کاری پشتکار داشته باشید.

زمانی که نقاط قوت خود را درک می کنید، دیگر می دانید زمان و انرژی خود را در کجا صرف کنید.

می دانید باید به دنبال چه نوع فرصت هایی باشید و از چه نوع چالش هایی اجتناب کنید.

هر قدر طبیعت خود را بهتر بشناسید، ساز و کار بهتری خواهید داشت.

 

پس بهترین راه برای دستاورد بیشتر در این مسیر و صدالبته رشد بیشتر این است که با ژن هایتان، استعدادتان و طبیعتتان هم راستا باشید.

سهم من چقدر است؟

سهم من

دوران دبیرستان برای من دوران سختی بود.

به خودم خیلی سخت می گرفتم.

یکی از مهمترین دلایلش پدر و مادرم بودند.

پدرم معلم بود و مادرم عاشق ادامه تحصیل فرزندانش و البته خودش هم عاشق ادامه تحصیل که از قضامسئولیت های زندگی به او اجازه نداد و ناچارا خانه دار بود.

همیشه برایشان مهم بود که ما چه نمره ای می گیریم و در چه وضعیت درسی هستیم.

البته منظورم از وضعیت، حدفاصل نمره بین ۱۹ و ۲۰ بود که حق خروج از این فاصله را نداشتیم و ناچارا فقط در این مسیر تردد می کردیم.

اگر برگه امتحانی ام نمره کم تر از ۱۹ داشت صبح زود وقتی خواب بودند بین خواب و بیداری از آنها امضاء می گرفتم.

به این امید که نمره درست دیده نشود.

البته که می دیدند اما خیلی آن موقع صبح حال و حوصله  باز خواست نداشتند و

همان هم برای من غنیمتی بود.

نجات پیدا می کردم از باد سرزنش و انتقاد و نگاههای اخم آلود

همه اینها مرا تبدیل به یک انسان کمال گرا کرد.

کمال گرا و سخت گیر به خود و صدالبته هدفمند و سخت کوش.

برای رسیدن به اهدافم از جان مایه می گذاشتم

و خیلی اوقات هم موفق بودم.

سهم من در دبیرستان

برگردیم به ابتدای داستانم و دوران دبیرستان

جزو رتبه های پنجم یا ششم کلاس و دانش آموزی پرتلاش با هوشی معمولی بودم.

مجبور بودم برای بهتر شدن در کلاس خیلی تلاش کنم.

اما من هرچه تلاش می کردم به آن باهوش ها و با استعدادهای کلاس نمی رسیدم.

سرعت جذب مطلبشان عالی بود 

و همچنین سرعتشان در پاسخگویی و حل مسائل در کلاس

همیشه غبطه آن پنج شش نفر را می خوردم

از اینکه معلم ها هم به آنها توجه ویژه ای داشتند ناراحت می شدم

و دوست داشتم کمی از آن توجه را من هم دریافت می کردم

تا اینکه کنکور دادیم و من با تلاش فوق بشری که از خودم نشان دادم قبول شدم

رتبه ام تنها از یکی از این چند باهوش و بااستعدادکلاس  پایین تر بود

از همه شان جلوتر بودم و خوشحال از اینکه بالاخره نتیجه زحماتم را گرفتم

و جلوی معلم های بی انصافم هم روسفید شدم و صدالبته موجب تعجبشان که واقعا کیانی قبول شد؟؟؟

من در رشته خوبی درس خواندم.

بعد از فارغ التحصیلی موقعیت شغلی با پرستیژی هم داشتم که مرا ارضاء می کرد.

بعدها در رشته دیگری شروع به آموختن و فعالیت کردم که آن هم برایم پر از تغییر و دستاورد بود.

از آن بااستعدادها بی خبر نیستم

خودم را خیلی موفق تر از آن چند نفر میبینم و همچنین پردستاوردتر

دلیلش حداقل برای من مشخص است.

من بااستعدادو باهوش نبودم.

چیزی برای مغرور شدن نداشتم که باعث تلاش نکردنم بشود.

می دانستم که  فقط باید تلاش کنم وگرنه باید اهدافم را فراموش کنم.

 

هنوز هم هدفمندم

هنوز هم تلاش می کنم و یک روز هم دست از کوشش بر نمی دارم.

اما از آن سال ها درس خوبی گرفتم و همواره آن را آویزه گوشم کردم.

که اگر شرایط و اوضاع بیرونی به نفعت نبود 

اگر ژنی که از پدر و مادرت به تو رسیده چندان مورد علاقه ات نبود

اگرمعلم های مدرسه هم تو را دست کم گرفتند

و اگر محیطی که در آن بزرگ شدی امکانات و شرایط کافی برای پیشرفت را نداشت 

بر روی چیزهایی تمر کز کن که در کنترل و اختیار توست

سهم تو مهم است تو مسئول زندگی خودت هستی

چه کردم در این سال ها

کاری که در این سال ها کردم این بود:

سهم خودم را جدی گرفتم

خودم را جدی گرفتم

تلاش کردن بی انتها را جدی گرفتم

آموختن مهارت هایم را جدی گرفتم

شروع به کسب تجربه های متفاوت کردم

استفاده از وقتم را جدی گرفتم

و ……

سهم من، نقش من

نقش ما در تغییر موقعیتمان مهم است

اینکه محیطمان را بر اساس اهداف و خواسته هایمان بسازیم

با شرایط سازگار شویم

اوضاع و شرایطمان را بر اساس خواسته ها و چشم اندازمان  تعیین کنیم

اگر شرایط زندگی مان بر اساس خواسته ، نظر، هدف و ایده دیگران باشد، آنوقت به دیگران اجازه می دهیم برای زندگی ما تصمیم بگیرند.

انتخاب با شماست.

می خواهید تصمیم گیرنده باشید؟

و یا می خواهید دیگران برایتان تصمیم بگیرند؟

بسته به اینکه مورد اول را انتخاب می کنید یا دوم شما زندگی تان را رقم می زنید.

پس تمام تلاشتان را بکنید که رقم زننده خوبی باشید.

 

مکان مقدس شما کجاست؟

مکان مقدس شما

مدت هاست به دنبال یک فضای دنج و بی سر و صدا هستم.

اما هنوز موفق نشدم چنین مکانی پیدا کنم

دنج، سکوت، موردعلاقه ام و راحت برای کار کردن

خب قطعا باید کمال گرایی راکنار می گذاشتم.

سال ها پیش وقتی برای کنکور درس می خواندم  یادم هست که به اتاقک گوشه حیاطمان می رفتم که  تقریبا این ویژگی ها را داشت

دنج و بی سرو صدا بود اما چندان مورد علاقه ام نبود

این سال ها هم برای داشتن چنین فضایی یک مکان هم اجاره کردم اما هیچ کدام از ویژگی های بالا را نداشت و آن هم به جایی نرسید.

در کنار کتابخانه ام

مکان مقدس من کجاست؟

بیشترین زمانم را در اتاقم می گذرانم 

در کنار کتابخانه ام 

در کنار جزوه ها و  کتاب هایم

اتاقی که دوستش دارم دنج هم هست اما امان از سرو صدا….

می خواندم در جایی که برای خودتان یک مکان مقدس داشته باشید که بتوانید در آن جا مطالعه کنید،فکر کنید، بنویسید و خودتان را هم ارزیابی کنید.

مکان مقدس من

شاید مثل من شما هم دچار این کمال گرایی شوید که باید یک اتاق کار به زیبایی عکس های پینترست داشته باشید

و یا یک دفتر کار به همان زیبایی

اما خیلی وقت ها امکانپذیر نیست  که بخواهی یک دفتر شیک و مدرن با تجهیزات آنتیک داشته باشی

باید با هر چیزی که در حال حاضر داری شروع کنی 

در کنار صدای تلویزیون و سرو صدای بچه ها

در کنار کتابخانه مورد علاقه ات

بدون میز و صندلی خیلی شیک 

با یک زیرپایی و بالشت هم میشود

پس به خودت سخت نگیر پببین در حال حاضر چه امکاناتی دای

مطمئنا در ادامه امکانات مورد نظرت را خواهی داشت

اما مهم این هست که با بهانه های این چنینی کارت را متوقف نکنی

یادم هست که یکی از مراجعینم که به سختی به برنامه های ساده ای که به بعد از جلسه می گرفت پایبند بود همیشه میگفت:

دوست دارم یک اتاق کار برای خودم داشته باشم!!!

ما عاشق داشتن چیزهایی هستیم که ممکن است هرگز به درستی از آن ها استفاده نکنیم

اما میخواهیمشان

 و بدون آن ها دست به کار نمی شویم

یک دفتر زیبا

خلاصه کلام اینکه یک مکان مقدس برای خود داشته باشید 

می تواند یک گوشه خانه باشد 

می تواند یک گوشه از حیاط خانه تان باشد (البته اگر آپارتمان نشین نباشید)

می تواند داخل ماشینتان باشد وقتی یک گوشه خلوت خیابان پارک کرده اید

ما به یک مکان آرام و دنج و کم سروصدا  برای تفکر، نوشتن، بازآفرینی، برنامه ریزی و خواندن نیاز داریم

آن را بسازید.

همین امروز این مکان مقدس را بسازید.

ارزیابی همیشگی مسیرم

ارزیابی مسیر

ارزیابی مسیر

در سال ۱۹۷۹ هواپیمای مسافربری با ۲۷۵ مسافر از نیوزیلند به سمت قطب جنوب از زمین بلند شد.

اما خلبان ها ی هواپیما نمی دانستند کسی مختصات پرواز را  فقط به اندازه ۲ درجه تغییر داد و با اختلاف ۲۸ میل نسبت به مقصد اصلی، بجای مقصد اصلی آن ها را در مسیر کوههای آتشفشانی اربوس قرار داد و هواپیما با قله برخورد کرد و همه سرنشینان هواپیما جان باختند.

خلبان ها به کمک سیستم کنترل ترافیک هوایی و راهنمای پرواز بطور مداوم مسیر را اصلاح می کنند.

وقتی مسیر در لحظه مشخص می شود اصلاح مسیر کار سختی نیست.

اگر مسیر بطور منظم اصلاح نشود نتیجه فاجعه آمیز خواهد بود. همانند حادثه ای که توضیح داده شد.

این هواپیما و این پرواز شبیه زندگی ماست.

تغییر خودم، تغییر زندگی

چیزهای به ظاهر کم اهمیت، عادت های پیش پا افتاده و کوچک ما، انتخاب هایی که در طول روز و هفته و ماه و سال داریم زندگی مان را می سازد.

و مسیر زندگی ما را عوض می کند.

گاهی چنان درگیر این عادت ها و کارهای ناآگاهانه و روتین های زندگی می شویم که نمی دانیم و باورمان نمی شود جور دیگری هم میشود زندگی کرد.

می توان مدل و سبک دیگری را برگزید.

می توان عادت های جدیدی ایجاد کرد.

می توان کنترل بیشتری بر زندگی داشت

و می توان تغییر کرد و انسان بهتری شد.

و احساس رضایت بیشتری از خود و زندگی داشت.

و این پرسش ها می تواند کمی موضوع را برایتان روشن تر کند که:

شما زندگی خود را چطور هدایت می کنید؟

هر چندوقت یکبار سیستم راهنمای مسیرتان را چک می کنید؟

اصلا سیستم راهنمای مسیر دارید؟

مقصدتان کجاست؟

چطور می خواهید به آنجا برسید؟

بنجامین هاردی در کتاب “خواستن توانستن نیست “

به این دو عامل اشاره کرده:

۱-قطع کردن موقت پیوند با مشغله های روزانه

یعنی لازم است  در خلال انجام کارهای روزانه، مشغله های کاری،دغدغه های زندگی و روزمرگی ها، بیاییم و لحظاتی دست از کار برداریم و به ارزیابی و اصلاح خود بپردازیم

می توانیم برای ارزیابی ساده ترین سوالات را از خود بپرسیم:

اولویت فعلی من در زندگی چیست؟

آیا امروز به این اولویت مهم پرداختم؟

چه کار های فوری و غیرمهمی را به اولویت مهم زندگی ام ترجیح دادم؟

چگونه می توانم این اولویت را در برنامه های روزانه ام بگنجانم؟

ارزیابی هفتگی ما:

ارزیابی هفتگی ما میتواند به این صورت باشد که :

هفته گذشته را چگونه گذراندم؟

چه پیشرفت هایی داشته ام؟

کجاها پیشرفتی نداشته ام؟

تمام اتفاقات مهم این هفته چه بوده؟

چه برنامه هایی برا ی هفته پیش رو دارم؟

ارزیابی روزانه، هفتگی و ماهانه و سالانه ما را همیشه در مسیر نگه می دارد.

و جلوی انحراف از مسیر را می گیرد.

شاید نیاز به زمان زیادی نباشد 

اما همان چند دقیقه معجزه می کند.

 

 

گلدون های من زیر بارون

مراقبت از دیگران

مراقبت از دیگران

تابستان و باران زیبایی که می بارد.

هوا حسابی خنک شده

تا باران شروع به باریدن میکند به حیاط می روم و گلدان ها را زیر باران می برم تا خیس بشوند  و کیف کنند.

در فیلم (This is us) دیده بودم که برای در مان یک آدم معتاد به الکل، یکی از تکالیفش حین درمان اعتیاد این بود که از یک گلدان مراقبت کند.

آن موقع فهمیدم که مراقبت از یک موجود زنده چقدر مهم است و میتواند حس زندگی بدهد

 نه تنها به یک آدم معتاد بلکه به یه آدم سالم هم کمک می کند.

مثل خودمراقبتی، دیگر مراقبتی هم برای تعادل ذهن و روح موثر هست.

به همین خاطر به گلدان هام بیشتر توجه می کنم و در حال بیشتر کردن تعداد اونها هستم.

و جالب اینجاست که خیلی هم دوستشان دارم .

 

گلدون های من زیر بارون

پژوهش ها نشان داده افرادی که بیشتر در معرض فضای سبزو طبیعت هستند تاب آوری بیشتری دارند و خوش خلق ترند.

حتی اگر این فضای سبز، وجود یک گلدان گل در اتاق باشد .

شریک کردن موجودات در توجه ومهربانی نفعش لیشتر از همه به خودمان برمی گردد

و در حفظ تعادل مان موثر خواهد بود.

این موجود میتواند یک گلدان گل باشد یا بچه گربه توی حیاط و یا درخت  بی آب سر کوچه.

مهربانی حتی به خاک خشکیده باغچه و سیراب کردنش هم حس و حالت را بهتر میکند.

خیلی ساده است اما ما معمولا خیلی راحت، همین کارهای ساده را فراموش می کنیم.

لبخند زدن به هم وقتی به هم می رسیم بجای دزدیدن نگاه از هم.

ادا درآوردن برای کودکی که بغل مادرش نشسته و به ما زل زده

کارهای ساده ای هستند که هزینه ای ندارند اما موثرند در بهتر کردن حس و حال ما

پژوهش ها چه می گویند

پژوهش های خانم پروفسور سونیا لوبومیرسکی نشان می دهد که

اختصاص یک روز در هفته به انجام ۵ عمل مهربانانه بدون بازگشت می تواند زندگی مان را دگر گون کند و تاثیر فوق العاده ای بر روی میزان شادمانی و رضایت ما بگذارد.

البته به این نکته مهم هم توجه داشته باشید که انجام روزی یک عمل مهربانانه آن تاثیر را نخواهد داشت

۵ عمل مهربانانه در یک روزمعین

مراقبت از دیگران با مسئولیت پذیری بیشتر

هفته گذشته بعد از مدت ها قرنطینه نشینی و رعایت فاصله اجتماعی هوس دریا کردیم و دلمان برای دریای خودمان که یک ساعت هم با آن فاصله نداریم تنگ شده بود.

مراقب طبیعت هم باشیم

بعد از اینکه بچه ها شنا کردند و خواستیم جایی برای نشستن اتراق کنیم با صحنه های آشنا و دردناکی مواجه شدیم.

لب ساحل درختان تنومند زیبایی داشت که سکوهایی برای نشستن خانواده ها در زیر این درختان اختصاص داده بودند.

تصویر تکراری، تصویر آشغال های رها شده در پای درختان بود.

خانواده هایی که قبل از ما آنجا بودند این شاهکار را خلق کردند.

و شوربختانه بیشتر آن آشغال ها حاوی ظروف یکبار مصرف و پلاستیک و نایلون بود که چند هزار سا ل طول خواهد کشید تا از بین بروند و جذب زمین شوند.

یکی از مراقبت های ما می تواند مراقبت از طبیعتی باشد که برای لذت بردن بیشتر، هر از چند گاهی به آن پناه می بریم.

یکی از مهربانی هایی که خانم لوبومیرسکی نام بردند همین می تواند باشد .

مهربانی با طبیعت.

مسئولیت پذیری ما در مقابل طبیعت.

خیلی ساده و بدیهی به نظر می رسد اما در عین حال بی توجهی بسیاری هم به آن شده

مراقبت از دیگران می تواند مارا از پریشانی و اضطراب ناشی از سرعت و تکرار زندگی رها کند.

اضطراب و بی حوصلگی که هر از چند گاهی سراغمان می آید و امانمان را می برد.

مهربانی و مراقبت با دیگران می تواند علاج خوبی باشد بر این درد.

 

چقدر موفق

چقدر موفق..

 چقدر موفق دقیقا؟

جیمز کلییر در ابتدای کتاب  عادت های اتمی داستان زندگی اش را به زیبایی روایت می کند.

داستان آسیب دیدگی بینی اش با چوب بیسبال و خرد شدن بینی و صورتش

و رفتنش به کما و بالاخره نجاتش از آن اتفاق و برگشتن به زندگی عادی و نهایتا نقطه عطف زندگی اش یعنی:

ورود به دانشگاه 

علی رغم شکست هایی که بعد از بهبودی اش داشت

او توانست با داشتن یک برنامه منسجم و پرداختن به ریز عادت هایی مثل ورزش کردن منظم 

مطالعه و استفاده ازحداکثر توانمندی اش در آن دوران،

توانست به چند مقام قهرمانی و افتخار در آن دوران برسد و

 زندگی و آینده اش را بسازد.

تنها با تمرکز بر روی کارهای روزانه اش ….

و تنها با انجام یک سری کارها بطور مرتب و منسجم به مدت چند سال

جیمز کلییر نویسنده کتاب عادت های اتمی

شاید در پیدا کردن روش درست بهره وری، اختلاف زمانی بیست ساله با جیمز کلییر داشته باشم چون اون در ورود به دانشگاهش درست عمل کرد اما من…..

 

در برهه ای از زندگی ام جز ورود به دانشگاه هدفی نداشتم. بعد از رفتن به دانشگاه و رسیدن به هدفم انگار منفعل شده بودم و چشم انداز روشنی نداشتم.

 

تا اینکه رسیدم به ترم هشتم و متوجه شدم  بعضی ها برای ارشد آماده می شدند .

اما من اصلا برای ارشد آماده نبودم چون هیچ چشم اندازی  نداشتم و اصلا به آن فکر نکرده بودم.

 

با خودم گفتم  پس من هم ارشد می خونم .

کتاب خریدم، منابع لازم رو تهیه کردم اما  درس نخوندم

به جاش ازدواج کردم انگار ارشد اصلا ضروری نبود .

هدفی بود که مال دیگران بود و برای من نبود .

یک هدف اشتباهی بود.

ازدواج

Two silver wedding rings linked together

بعد احساس کردم نیاز به کار کردن دارم. بازهم هدفم تغییر کرد.

همیشه عشق کارکردن بودم

از بچگی رویای کار کردن داشتم

همیشه تصور می کردم یک فروشنده م که دم در خونه میشینم و بیسکوییت و شکلات می فروشم و پول درمیارم.

رویای دوران بچگی بود 

اما برای این رویا در چهارسال دانشگاه کاری نکردم .

نه چشم اندازی ،

نه برنامه ریزی 

نه کارآموزی و یا ایجاد آمادگی

باز هم یک مشکل جدید!!

در به در به دنبال کار گشتم تا رسیدم به تدریس و از این شاخه به اون شاخه می پریدم

و در نهایت طولانی مدت ترین کارم هم مدیریت اجرایی یک موسسه بود که

  هشت سال طول کشید.

و بعد از آون تقریبا هدفم مشخص تر شد و تکلیفم با خودم روشنتر.

 

اگر بیست سال پیش در کنار همه انتگرال ها و مشتق ها و حل مسئله های بتن و فولاد یاد می گرفتم که

چطور اهدافم رو بر اساس نیازهام تعیین کنم، حتما این سردرگمی ها و از این شاخه به اون شاخه پریدن ها رو هم نداشتم.

 

چقدر موفق هستم دقیقا؟

از اون سال ها خیلی گذشته و من خیلی تغییر کردم

اما این سال ها یاد گرفتم برای اینکه عزت نفسم رو حتی الامکان سالم نگه دارم،

بیشتر روی کارهای روزانه و هفتگی و ماهانه م تمرکز کنم.

و بجای تمرکز روی هدفم ( که بیشتر آدم و از زندگی ناامید میکنه)

روی کاری که در همین لحظه میکنم تمرکز می کنم.

 

این کار برای من چند مزیت داشت:

اول اینکه نظم و برنامه ریزی دقیق به زندگی م برگشت.

و دوم اینکه عذاب وجدان ناشی از نرسیدن به هدف تقریبا از بین رفت.

و یشتر در زمان حال زندگی می کنم.

و روی کارها م تمرکز بیشتری دارم.

چون به قول جیمز کلییر:

مهم نیست در حال حاضر چقدر موفق یا ناموفقید. مهم این است که آیا عادت هایتان شما را در مسیر موفقیت قرار می دهند یا خیر!!

باید بیشتر به فکر خط سیر فعلی خود باشید نه نتایج فعلی.

اینکه چقدر موفق هستید اهمیت کمتری دارد نسبت به مسیری که  در حال حاضرطی می کنید.

 

مراقبت از خود

مراقبت کن از خودت

مراقبت کن از خودت 

در هر رنجی حداقل یک موهبت  نهفته ست.

درپی ابتلایم به کرونا این موهبت را حس کردم .

موهبت احساس سپاسگزاری نسبت به همه کسانی که حمایت می کنند و دوستت دارند.

 

موهبت مورد مراقبت قرار گرفتن در زمانی که توان مراقبت از خودت را نداری

انگار به این مراقبت نیاز داشتم

انگار همه ما به مراقبت نیاز داریم

به نگهداری، به پذیرایی شدن ،مورد توجه قرار گرفتن، به استراحت کردن، به خلوت و سکوتی برای پیدا کردن و بازیابی خودت،

توجه و مراقبتی که از  خودمان دریغ می کنیم.

از خودت مراقبت کن

آنچنان گرفتار کار کردن و انجام کارهای هرروزه می شویم که فراموش می کنیم جسممان وروحمان به مراقبت هم نیاز دارد.

روزهایی باید کار را تعطیل کرد، آشپزی را تعطیل کرد، تمیزکاری را تعطیل کرد و به خود استراحت داد و از خود مراقبت کرد.

خودمراقبتی مهارتی که باید بیشتر بیاموزم.

مهارتی که باید تمرینش کنم.

چرا باید فقط در زمان بیماری مراقبت شوم؟

چرا زمانی که سلامت و سرحال هستم به  خواسته هایم توجه نکنم؟

با مراقبت شدن احساس بهتری داری

خوش بین تر می شوی

افکار بیهوده کمتر سراغت می آید

و حس بهتری نسبت به آدم ها داری

منصف تر میشوی

مهربان تر هستی

وتعجب می کنی که چطورحس و حالت تغییر کرد!!

تعجب نکن

بله تو مراقبت شدی

مورد توجه قرارگرفتی، استراحت کردی،

به خودت توجه کن.

منتظر نباش تا مریض شوی.

همیشه و درهمه حال از خودت مواظبت کن.

 و مراقب خودت باش.

از خودت مراقبت کن

باتجربه اوج از خودت مراقبت کن ؟

آبراهام مازلو تجربه اوج را چنین توصیف می کند:

تجربه ای کمیاب، مهیج، عظیم، بسیار موثر، شادی بخش و متعالی که شکل پیشرفته ای از درک واقعیت را ایجاد می کند و معمولا روی تجربه گر تاثیری افسانه ای و اسطوره ای دارد.

همه ما به داشتن لحظات اوج در زندگی مان نیاز داریم.

لحظات با شکوهی که ما را به اوج خلاقیت،نشاط و شکوه و عظمت می رساند.

ما را به خودشکوفایی می رساند و کمک می کند تا به بالاترین پتانسیل وجودی خود دست یابید.

کمک می کند تا تصمیمات مهم بگیریم و دست به اقدامات شجاعانه ای بزنیم

علی رغم اینکه به نظر او داشتن این لحظات در زندگی ما بسیار کمیاب است اما میتوانیم با ایجاد چنین لحظاتی این کمیابی را از بین ببریم.

خودمراقبتی را تمرین کن

چگونه تجربه اوج ایجاد کنیم؟

ما می توانیم به خودمان کمک کنیم تا تجربه اوج ایجاد کنیم

روش هایی  که می توان با کمک آنها به این تجربه دست یافت:

۱-دور شدن از فضای کار و زندگی همیشگی

لازم است هر روز، یا هر هفته یک ساعت مشخی را به دور شدن از محل کار و یا زندگی خود بپردازید.

می توانید به نزدیک ترین پارک، مکان دنج و یا ساحل و یا جنگلی بروید

و طی آن زمان به تفکر، مطالعه، یادگیری و نوشتن بپردازید

از این طریق می توانید یک تجربه اوج ایجاد کنید و با شکوفاشدن خلاقیتتان تصمیمات  خلاقانه ای بگیرید.

مراقبت از ذهن

یکی از روش های مهار آگاهانه زندگی مهار افکار است.

اینکه نگذاریم افکار به راحتی در ذهن تان جولان دهند.

هرروز افکار بسیاری (در حد چند هزار فکر)به ذهنمان می آید.

بسته به اینکه کدام یک از آنها را جدی بگیریم یا درگیرشان شویم، ذهنمان را مسموم و یا مثبت نگه می داریم.

حتما با شرایطی مواجه شدید که می خواستید مفهومی را یاد بگیرید اما هرچه تلاش کردید فایده ای نداشت.

به زاویه های تنگ و نقاط کور بسیاری مواجه شدید و از میان هزاران فکر لولنده نمی دانید چگونه رها شوید.

چاره کار در مهار افکارتان است

با تعامل به فکر، بودن در لحظه اکنون و تحلیل یک فکر قبل از رد یا پذیرش آن.

پژوهش ها نشان می دهد:

اگر افکار را نگیرید و بر اطلاعات ورودی نظارت نکنید،آرامش ذهنی و توانایی شمارا برای ساختن حافظه قوی می دزدد، چرا کهما طراحی شده ایم تا با اطلاعات درگیر شویم،ما طراحی شده ایم تا مغزهای خود را بسازیم.

درگیر شدن با افکار منفی و بیهوده کارایی ذهن را کم،موجب بیماری های جسمی و ذهنی میشود.

دکتر جان سارنو، استاد طب توان بخشی بالینی، ادعا می کندکه بیشتر کمردردهاریشه روانی دارند تا جسمی

 

سریال و داستان

 داستان

امشب برای مانی داستان جوجه اردک زشت و می خوندم

مدت ها بود این داستانو نخونده بودم . جوجه ای با شکلی متفاوت با جوجه های دیگه به دنیا میاد

همه جوجه ها مسخره ش می کنن و همچنین بهش حسادت می کنن چون از همه جوجه ها بهتر شنا می کرد تا اینکه جوجه اردک ناامید میشه و از پیش جوجه ها میره و باز هم با حیوونایی برخورد می کنه که اون و دست کم گرفتن و مسخره ش کردن …جوجه قصه ما میره و تویه برکه تنها زندگی میکنه تا فصل سرما تموم میشه واب برکه که یخ زده بود یخش باز میشه و عکس خودش و میبینه و تعجب می کنه که چطور تبدیل به یه قوی زیبا شده و قوهای دیگه به سمتش میان و زندگیش عوض میشه

نکته قابل توجه داستان برای من این بود که ما آدم ها هم خیلی هامون مثل این جوجه اردک زشت فکر می کنیم بی ارزشیم ، کاری از دستمون بر نمیاد،زیبا نیستیم، در اولویت نیستیم و مهم نیستیم؟؟!!

و چقدر تحت تاثیر آدم های اطرافمون هستیم که چی میگن،  نظرشون چیه تائیدمون می کنن یا نه؟

و اینقدر این نظر و تائید برامون مهم هست که یادمون می ره چه توانمندی هایی داریم، چه کارهایی تابحال کردیم، چقدر رشد کردیم و هرروز بهتر شدیم

پس چه زمانی باید این دستاوردهای مهم زندگی مون و که  لزوما مادی و قابل رویت نیست و به خودمون یادآوری کنیم؟

چرا باید احساس ارزشمندی خودم و به چیزهایی معطوف کنم که ندارم  اما دیگران دارن؟

سریال (big little lies)

سریال دروغ های کوچک و بزرگ

امشب سریال آمریکایی   (دروغ های کوچک و بزرگ) رو می دیدم. خیلی برام جالب بودکه آدم هایی با سطح شغلی، اجتماعی، تحصیلی و درآمد کاملا متفاوت، هر کدام مشکلات و داستان های خودشان را داشتند که هر کدام در نوع خودش قابل تامل بود

مشکلات، چالش ها و کمبودهایی که یک زن شاغل موفق و پولدار داشت و مشکلات و کمبودهایی که یک زن خانه دار داشت.

زندگی هیچ کدام از شخصیت ها کامل وبی نقص نبود وهر کدامشان در جایگاهی که بودند مشکلاتی داشتند که با آنها می جنگیدند.

و فکر می کنم ماهم نیاز داریم در هر جایی که ایستادیم، هر از چندگاهی نگاهی به آب برکه بیندازیم و ببینیم که چقدر زیبا هستیم و توانمند.

 

عشق و سخت کوشی

عشق و..

عشق و…

مومنی نزد کنفسیوس حکیم رفت و پرسید:

روزگارم را چگونه بگذرانم تا خداوند از اعمال من راضی باشد؟

حکیم پاسخ داد: تنها یک راه وجود دارد.زندگی با عشق

چند دقیقه بعد، شخص دیگری نزد او رفت و همین سوال را پرسید.

حکیم پاسخ داد: تنها یک راه وجود دارد: زندگی با شادی.

شخص اول تعجب کرد و با اعتراض پرسید:

اما به من توصیه دیگری کردید استاد!

کنفسیوس گفت:نه، دقیقا همین توصیه را کردم.

عشق و شادی همچون دو روی یک سکه، جدایی ناپذیرند. شادی واقعی در گرو عشق ورزیدن است.

آنانی که فکر می کنند عشق با رنج و درد همراه است. با سکه تقلبی روبه رو شده اند.

شاید از همین روست که حافظ هم در اوج پختگی اش اقرار کرده است که:

ازصدای سخن عشق ندیدم خوش تر                یادگاری که در این گنبد دوار بماند

(به نقل از پائولو کوئلیو)و با اقتباس از کتاب قصه درمانی دکتر علی صاحبی

شاید تعبیر عامیانه عشق همان همراه بودنش با درد و رنج باشد 

و شعر حافظ به مزاق خیلی ها خوش نیاید

که ای بابا چه شادی …چه دل خوشی….

اما فارغ ار هر بحث و نگرش عام نسبت به این عبارت، آن چیزی که آن را مخدوش کرده تصورات و نگرش و نهایتا رفتار و عملکرد ما نسبت به این موضوع است .

در روابطمان چه می گذرد؟

چرا تا این حد روابطمان با سوز و گداز عشق آغاز می شود و اما این عشق دیری نمی پاید و محو می شود؟؟

با محو شدنش جایش را به جدایی، طلاق، جدایی عاطفی و یا سال ها با اکراه و دلسردی زیستن در کنار هم می دهد.

عشقی که چنین گرم و امیدبخش است چطور اینگونه سرد و زودگذر می شود؟

چگونه تا این حد رنگ می بازد، گویی انگار اصلا وجود نداشت!!

داستان مراجعینم، زندگی اطرافیان و دوستان و عزیزانمان حکایت این داستان تلخ است!

حکایت تلخ بی مهارتی!!

بله بی مهارتی

ما مهارت حل انتگرال های دوگانه و سه گانه و سخت ترین مسئله های فیزیک و شیمی و پاسخ دادن به سخت ترین سوال های زیست را داریم 

من فکر می کنم مشکل اینجاست که روی حل انتگرال و تسلط روی مسائل ریاضی و زیست و فیزیک خیلی تمرکز کردیم، کلاس خصوصی رفتیم و خودمان را به آب و آتش زدیم و برایشان وقت گذاشتیم

باالاخره چیز کمی که نیست همه درس های مهم کنکور و دانشگاه هستند.

اما از پس حل کردن کوچک ترین مسئله، مشکل واختلاف نظر  با شریکمان بر نمی آییم.

چون هیچ کس یادگیری مهارت های ازدواج ، حل تعارض ، حل مسئله و تاب آوری را قبل از ازدواج ضروری نمی دانست.

ما ازدواج می کنیم به امید روزهای عاشقانه دوران نامزدی اما غافل از اینکه بدون هیچ دانشی وارد ازدواج و یا رابطه شدیم!!

 

تعارض چیست؟

تعارض بخش جدانشدنی هر رابطه ای ست اما شوربختانه جدی گرفته نمی شود.

اتفاقا برای اینکه نشان دهیم که خیلی مستعد با هم بودن هستیم می گوییم :

“خیلی تفاهم داریم”

یا “با هم به تفاهم رسیدیم”

اما حواسمان نیست که اشتباهمان از همینجا شروع می شود

اصلا قرار نیست تفاهم داشته باشیم.

ما بارها و بارها در بخش های مختلف زندگی به تعارض می خوریم و اختلاف نظر ، عقیده، نگرش، برداشت و ادراک کاملا طبیعی ست

چون هر کدام از ما در خانواده هایی کاملا متفاوت و با فرهنگ و تربیت وموقعیت کاملا متفاوت به دنیا آمدیم.

چطور می شود در همه چیز کاملا هم نظر باشیم؟

اما مشکل اینجاست که ما تعارض را جدی نمی گیریم

 

آلن دوباتن می گوید:

برای زندگی آرام تر باید نقاط تعارض و استرس را در زندگی خانوادگی جدی بگیریم.

آن ها باید شان بالایی داشته باشند و پیچیدگی و  نقش آنها در موقعیت عشق باید به رسمیت شناخته شود.

 

نه تنها تعارض جدی گرفته نمی شود بلکه وجودش را هم به رسمیت نمی شناسیم و راههای حل تعارض را هم نمی دانیم.

آلن دوباتن در کتاب آرامش خود راههای جالبی برای جدی گرفتن تعارض و رسیدن به آرامش در روابط پیشنهاد می دهد:

-راه رسیدن به رابطه ی آرامش بخش تر، لزوما حذف کردن نقاط اختلاف نظر و مشاجره ها نیست،

بلکه راهش این است که پیشاپیش بپذیریم مشکلات اتفاق می افتند و به ناچار نیازمند فکر و زمان زیادی برای رسیدگی به آن ها هستیم.

-بالا بردن تحمل خود بزرگ ترین کمک کننده است. البته ابدا منظور از تحمل ،

توسری خوردن و تسلیم محض خواسته های طرف مقابل شدن نیست بلکه پذیرفتن احتلاف نظرها و اختلاف سلیقه ها و حفظ آرامش است.

در ذهن ما چه می گذرد؟

مشکل اساسی ما اینجاست که افکارمان را بیش از حد جدی می گیریم

افکاری که می آیند ومی روند اما اکثر این افکار ، افکار منفی هستند که واقعیت ندارند اما جدی شان می گیریم و به آنها می پردازیم.

اینکه افکار بیهوده مان را واقعیت تلقی کنیم تاثیر بسیار بدی بر روی  روابطمان می گذارد

یکی از عوامل مخرب روابط داشتن افکار بیهوده در مورد شریکمان است.

خلوت دل نیست جای صحبت اضداد                      دیو چو بیرون رود فرشته درآید